رمان چشم تو عشق من
دستمو محکم تر گرفتو با خنده ای که تو صداش بود گفت: که هرشب تو بغل عشقت می خوابی دیگه؟
نمی دونم چی شد از دهنم پریدو گفتم : حسودیت میشه؟
خندید: معلومه که حسودیم میشه.
-خب تو هم برو تو بغل نامزدت بخواب.
-چشم. فقط تو یکی رو پیدا کن بیاد نامزدم شه. همین کارو می کنم.
-نامزد که داری. بازم می خوای؟ چند تا چند تا سردیت نکنه؟
-میشه بگی نامزدم کیه که خودم خبر ندارم؟
-فکر کردی چیزیه که بشه با حلقه دست نکردن مخفیش کرد؟ بیچاره شادی.
دستمو ول کردو با تعجب گفت: چیییییییییییییییییی؟ تو فکر کردی شادی نامزد منه؟
و بلند خندید.زیر لب گفتم: دیوونه. و خواستم ازش فاصله بگیرم که بازومو گرفت. از زور خنده نمی تونست حرف بزنه بریده بریده گفت: پس بگو چرا این مدت اینجوری رفتار می کردی. خانوم حسود!
-من حسود نیستم. ولی روز اول بهت گفته بودم برام مهم نیست که قبل از من با کی بودی و بعد از من با کی خواهی بود ولی تو مدتی که با منی حق نداری با کسی باشی یادت رفته؟
-یادمه. ولی دوباره زود قضاوت کردی.شادی خواهر منه نه نامزدم! نمی دونم چی باعث شده تو همچین فکری بکنی؟ همون روزی هم که با بچه های دانشگاه رفتیم بیرون معرفیش کردم. ولی شما دیرتر رسیدین و برای همین اشتباه برداشت کردی.فکر کردی اگه من نامزد داشتم متین منو زنده میذاشت؟ یا اینکه من انقدر خرم که نامزدمو به دوست دخترم نشون بدم؟
حرفاش کاملا" منطقی بود یکم که فکر کردم دیدم راست میگه واقعا" چرا همچین فکری کرده بودم ؟ خنگ بودم یا به خاطر زود قضاوت کردنم بود؟
از موضعم عقب نشینی کردمو گفتم: پس چرا شادی الآن باهاتون نیومده؟
-شادی ایران زندگی نمی کنه. اون چند روز هم اومده بود یه سری به ما بزنه بعدشم دوباره برگشت. خب حالا دیگه جنگ تمومه؟
با حرص گفتم: نخیر. با اون حرفا و رفتاری که اول شب داشتی انتظار داری راحت بگذرم؟ تاحالا کسی جرئت نکرده بود با من اینجوری حرف بزنه.
بغض کردمو ادامه دادم: مگه نگفتی من عوضیم. مگه نگفتی نمی خوای دیگه ببینیم پس ولم کن بذار از جلوی چشمت...
حرفمو قطع کردو با دست به پیشونیش کوبیدو گفت:از دست تو حواس برا آدم نمی ذاری بیا اینو بپوش ببینم. نگاه کن چه جوری داری از سرما می لرزی.
و پالتومو داد دستم. از سرما دندونام داشت بهم می خورد برای همین پالتو رو پوشیدم.
-میشه بشینیم؟
-نه. می خوام برم.
-ولی من باهات حرف دارم.
بینیمو بالا کشیدمو گفتم: دیگه حرفی نمونده.
-جون متین یه دقیقه به حرفام گوش کن. بعدش هرکاری خواستی بکن. چه می دونم بهم فحش بده. بزن تو گوشم. خواهش می کنم.
دوست نداشتم التماس کنه.دو زانو روی ماسه ها نشستم. روبه روم نشستو گوشیشو که چراغش روشن بودو تنها منبع نور بود رو بینمون گذاشت. یکم مکث کردو گفت: می دونم اشتباه کردمو نمی دونم چهجوری باید ازت عذر خواهی کنم ولی یکم به من حق بده. یادته دیشب جواب متینو درمورد عشقت چی دادی؟ اون موقع داشتم دیوونه می شدم. از اینکه با کمال وقاحت داری میگی باهاش خوابیدی می دونی این حرف چه معنایی داره؟ از اینکه انقدر احمق بودم که نفهمیده بودم با کسی هستی و اینکه متین که دوستم بود بهم این موضوعو نگفته بود ،داشتم داغون می شدم.
به خودم می گفتم متین در حق من نامردی نمی کنه و بهاری که من شناختم هم همچین آدمی نیست ولی رفتارای این مدتت رو حرفات مهر تایید می زدو نمی تونستم خودمو درمورد بی گناهیت توجیه کنم.غروب که شد دیدم نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم باید یه جوری خودمو خالی می کردم تحقیق فقط بهانه بود.
دستشو جلو آوردو روی خراش صورتم کشیدو گفت: واقعا" شرمندتم
دستشو پس زدم .همون لحظه شارژ گوشیش تموم شدو چراغش خاموش شد حالا هیچی نمی تونستم ببینم. سنگینی چیزی رو روی پام حس کردم. از ترس جیغ کشیدم.
-هیس. می خوای همه رو خبر کنی؟
-این چیه رو پام؟
-سر من.
با دست سرشو بلند کردم که دستامو تو دستش گرفتو دوباره سرشو رو پام گذاشتو گفت: از ویلا که زدم بیرون. متین جلومو گرفت. گفت چی به چیه. مونده بودم چرا کاری کرده که نظر من انقدر نسبت به تو تغییر کنه که حالا بخواد درستش کنه. ولی وقتی دلیلشو فهمیدم دیدم فقط می خواسته به من کمک کنه.
دستامو بوسید. دیگه داشت از حدش می گذروند.با عصبانیت دستمو از دستاش بیرون کشیدم که دوباره گرفتشونو گفت: تا همین دیشب نمی دونستم انقدر علاقم بهت زیاده ولی با اون کار متین فهمیدم نمی تونم نداشته باشمت. بهار من عاشقتم!
از حرفاش شکه شدم فکر نمی کردم یه دوستی ساده یه روزی به اینجا برسه. شایان هنوز بچه بود منم هنوز بچه بودم. و این احساس شایان ممکنه به خاطر همین بچگیش باشه و دو روز دیگه از سرش بیوفته.
-بهار می دونم انتظارشو نداشتی. منم ازت چیزی نمی خوام فقط می خوام مثل این مدت که باهم بودیم، از این به بعدهم با هم بمونیم. قبول می کنی؟
باید اعتراف می کردم شایانو دوست دارم. از همون اول دوسش داشتم. دو ستی مون می تونست ادامه پیدا کنه یعنی می خواستم ادامه پیدا کنه. بهش عادت کرده بودم برام مثل متین بود.
با شیطنت گفتم: الآن داری منت کشی می کنی؟ به یه شرط قبول : بازی همین جا تموم و من برنده ی بازی باشم.به نظرم عادلانه ست!
-خیلی بی انصافی دلت میاد من گدایی کنم؟
-می خواستی قبول نکنی.
سرشو از رو پام برداشتو گفت: هی. باشه.چه کنم زن ذلیلم دیگه!
پاشدو دستامو گرفتو منم بلند کردو گفت: چه بارونی میاد بریم تا سرما نخوردی
و دستمو گرفتو دنبال خودش بدو به سمت ویلا رفت.
دم اتاقم که رسیدیم گفت: برای اینکه گدایی کار خیلی سنگینیه و من کاملا" بازنده نشدم تو هم باید به قولت عمل کنی!
و قبل از اینکه فرصت اعتراضی بهم بده از اتاق بیرون رفت.
بهار تو رو خدا بس کن.تا کی می خوای به این وضع ادامه بدی؟ چیو می خوای با این کارات ثابت کنی؟ وفاداری تو؟ اینجوری با نابود کردن خودت؟ چرا نمی خوای قبول کنی اون مُرد. اما تو زنده ای و باید زندگی کنی .یه نگاه به خودت بنداز شدی یه مرده ی متحرک . تو همون بهار یه سال پیشی؟ ببین با خودت چی کار کردی...
با گریه حرفای متینو قطع کردمو گفتم: چرا نمی فهمی نمی تونم فراموشش کنم .نمی تونم. تو حتی نمی دونی...
حرفمو قطع کردمو تو دلم گفتم: تو حتی نمی دونی من عاشق کی بودم!
بی وقفه از چشمام اشک میومد چیزی که تو این یه سال عادتم شده بود.
اولین باری نبود که متیت این حرفا رو می زد ولی می فهمیدم دیگه طاقتش تموم شده. اشکامو که دید مثه همیشه طاقت نیاوردو اومد بغلم کرد. چقدر به این آغوش نیاز داشتم .چقدر متینو دوست داشتم. اونم مثه من هنوز غصه دار بود. برای اونم سخت بود ولی نه به انازه ی من اون که عشقشو از دست نداده بود. اون برای زندگی بهانه داشت ولی بهانه ی زندگی من مرده بود. چرا من زنده باشم؟
متین انگار صدای ذهنمو شنیده بود که جواب داد: این خواست خدا بوده. به خاطر مامان ، بابا، من، به خاطر همه ی کسایی که دوست دارن و مهم تر از همه به خاطر خودت از این پیله ای که دور خودت بافتی بیرون بیا. باور کن که بدون اونم می تونی زندگی کنی. همون طور که تا حالا کردی. به خدا اونم راضی نیست که تو با خودت اینطوری کنی. اونم داره به خاطر تو عذاب می کشه. لا اقل بذار روحش تو آرامش باشه.
تو چشمام نگاه کردو گفت: به جون خودت که می دونی چقدر برام عزیزه قسم اگه قول ندی بشی همون بهار قبلی عروسی فردا رو بهم می زنم. وقتی تو خوش نباشی منم خوشی نمی خوام. گذشتن از آسمان برام خیلی سخته ولی تو از آسمان برام مهم تری.
جا خوردم متین که انقدر آسمانو دوست داشت حالا به خاطر من .... وای خدایا! می دونستم متین اگه حرفی بزنه بهش عمل می کنه به هر قیمتی که باشه. چرا زندگی اونا رو بهم بریزم ؟ چرا مانع خوشبختی عزیز ترین کسام بشم؟ چون خودم خوشبخت نشدم؟ نه من نمی تونم باید...
گفتم: باشه قول می دم. ولی تا فردا صبح بهم وقت بده.
با دست اشکامو پاک کردو گفت: این همه مدت صبر کردم. فایده ای نداشت. بعید می دونم تا صبح مشکلت حل شه.
و نگاهی به گردنم انداختو ادامه داد: یادته اون روز درمورد گردنبند چه قولی داده بودی؟ اینم مثه همون قوله؟
به گردنم دست کشیدم گردنبند گردنم بود ولی نه گردنبند متین ؛گرنبند...
آهی کشیدمو با شرمندگی گفتم: می دونم خیلی بد قولی کردم ولی مطمئن باش زیرش نمی زنم.
-امیدوارم
بعد پاشدو خواست بره بیرون. چیزی تو گردنش برق می زد همون گردنبندی بود که من گرفته بودم.
صداش کردمو به طرفش رفتمو محکم بغلش کردم. چقدر ازش دور شده بودم چقدر برام عزیز بود چرا قدرشو ندونستم؟ تازه یادم افتاد برادری هم دارم که بتونم بهش تکیه کنم. چقدر اذیتش کرده بودم. چقدر تو سرو کله ی هم زده بودیم چقدر باهم جنگ و دعوا کرده بودیم. چه روزایی با هم داشتیم. چقدر زود گذشتند. باورش برام سخت بود که امشب آخرین شبیه که متین تو این خونس. دلم نمی یومد از آغوشش بیرون بیام. اونم محکم تو بغلش نگهم داشته بود. سرمو بلند کردمو صورتشو غرق بوسه کردم.
منو از خودش جدا کردو با لحن شوخی گفت: بسه دیگه هرچی تُف داشتی رو من خالی کردی. منو باش می خواستم یه خبر خوب بهت بدم ولی نمی گم تا تو خماریش بمونی!
نمی دونم چه طوری ولی باز شده بودم همون بهار قدیم که می خواست از همه چیز سردر بیاره هرچی به متین التماس کردم نَم پس ندادو فقط گفت خودت فردا شب می فهمی!
و همون طور که از اتاق بیرون می رفت گفت: یه فکری هم به حال مهسا بکن. شب به خیر فوضول خانوم!
حالا که قرار بود فراموشش کنم، یعنی کمتر بهش فکر کنم، دلم می خواست یه بار دیگه خاطرات این دو سالو با خودم مرور کنم:
نمی دونم چی شد از دهنم پریدو گفتم : حسودیت میشه؟
خندید: معلومه که حسودیم میشه.
-خب تو هم برو تو بغل نامزدت بخواب.
-چشم. فقط تو یکی رو پیدا کن بیاد نامزدم شه. همین کارو می کنم.
-نامزد که داری. بازم می خوای؟ چند تا چند تا سردیت نکنه؟
-میشه بگی نامزدم کیه که خودم خبر ندارم؟
-فکر کردی چیزیه که بشه با حلقه دست نکردن مخفیش کرد؟ بیچاره شادی.
دستمو ول کردو با تعجب گفت: چیییییییییییییییییی؟ تو فکر کردی شادی نامزد منه؟
و بلند خندید.زیر لب گفتم: دیوونه. و خواستم ازش فاصله بگیرم که بازومو گرفت. از زور خنده نمی تونست حرف بزنه بریده بریده گفت: پس بگو چرا این مدت اینجوری رفتار می کردی. خانوم حسود!
-من حسود نیستم. ولی روز اول بهت گفته بودم برام مهم نیست که قبل از من با کی بودی و بعد از من با کی خواهی بود ولی تو مدتی که با منی حق نداری با کسی باشی یادت رفته؟
-یادمه. ولی دوباره زود قضاوت کردی.شادی خواهر منه نه نامزدم! نمی دونم چی باعث شده تو همچین فکری بکنی؟ همون روزی هم که با بچه های دانشگاه رفتیم بیرون معرفیش کردم. ولی شما دیرتر رسیدین و برای همین اشتباه برداشت کردی.فکر کردی اگه من نامزد داشتم متین منو زنده میذاشت؟ یا اینکه من انقدر خرم که نامزدمو به دوست دخترم نشون بدم؟
حرفاش کاملا" منطقی بود یکم که فکر کردم دیدم راست میگه واقعا" چرا همچین فکری کرده بودم ؟ خنگ بودم یا به خاطر زود قضاوت کردنم بود؟
از موضعم عقب نشینی کردمو گفتم: پس چرا شادی الآن باهاتون نیومده؟
-شادی ایران زندگی نمی کنه. اون چند روز هم اومده بود یه سری به ما بزنه بعدشم دوباره برگشت. خب حالا دیگه جنگ تمومه؟
با حرص گفتم: نخیر. با اون حرفا و رفتاری که اول شب داشتی انتظار داری راحت بگذرم؟ تاحالا کسی جرئت نکرده بود با من اینجوری حرف بزنه.
بغض کردمو ادامه دادم: مگه نگفتی من عوضیم. مگه نگفتی نمی خوای دیگه ببینیم پس ولم کن بذار از جلوی چشمت...
حرفمو قطع کردو با دست به پیشونیش کوبیدو گفت:از دست تو حواس برا آدم نمی ذاری بیا اینو بپوش ببینم. نگاه کن چه جوری داری از سرما می لرزی.
و پالتومو داد دستم. از سرما دندونام داشت بهم می خورد برای همین پالتو رو پوشیدم.
-میشه بشینیم؟
-نه. می خوام برم.
-ولی من باهات حرف دارم.
بینیمو بالا کشیدمو گفتم: دیگه حرفی نمونده.
-جون متین یه دقیقه به حرفام گوش کن. بعدش هرکاری خواستی بکن. چه می دونم بهم فحش بده. بزن تو گوشم. خواهش می کنم.
دوست نداشتم التماس کنه.دو زانو روی ماسه ها نشستم. روبه روم نشستو گوشیشو که چراغش روشن بودو تنها منبع نور بود رو بینمون گذاشت. یکم مکث کردو گفت: می دونم اشتباه کردمو نمی دونم چهجوری باید ازت عذر خواهی کنم ولی یکم به من حق بده. یادته دیشب جواب متینو درمورد عشقت چی دادی؟ اون موقع داشتم دیوونه می شدم. از اینکه با کمال وقاحت داری میگی باهاش خوابیدی می دونی این حرف چه معنایی داره؟ از اینکه انقدر احمق بودم که نفهمیده بودم با کسی هستی و اینکه متین که دوستم بود بهم این موضوعو نگفته بود ،داشتم داغون می شدم.
به خودم می گفتم متین در حق من نامردی نمی کنه و بهاری که من شناختم هم همچین آدمی نیست ولی رفتارای این مدتت رو حرفات مهر تایید می زدو نمی تونستم خودمو درمورد بی گناهیت توجیه کنم.غروب که شد دیدم نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم باید یه جوری خودمو خالی می کردم تحقیق فقط بهانه بود.
دستشو جلو آوردو روی خراش صورتم کشیدو گفت: واقعا" شرمندتم
دستشو پس زدم .همون لحظه شارژ گوشیش تموم شدو چراغش خاموش شد حالا هیچی نمی تونستم ببینم. سنگینی چیزی رو روی پام حس کردم. از ترس جیغ کشیدم.
-هیس. می خوای همه رو خبر کنی؟
-این چیه رو پام؟
-سر من.
با دست سرشو بلند کردم که دستامو تو دستش گرفتو دوباره سرشو رو پام گذاشتو گفت: از ویلا که زدم بیرون. متین جلومو گرفت. گفت چی به چیه. مونده بودم چرا کاری کرده که نظر من انقدر نسبت به تو تغییر کنه که حالا بخواد درستش کنه. ولی وقتی دلیلشو فهمیدم دیدم فقط می خواسته به من کمک کنه.
دستامو بوسید. دیگه داشت از حدش می گذروند.با عصبانیت دستمو از دستاش بیرون کشیدم که دوباره گرفتشونو گفت: تا همین دیشب نمی دونستم انقدر علاقم بهت زیاده ولی با اون کار متین فهمیدم نمی تونم نداشته باشمت. بهار من عاشقتم!
از حرفاش شکه شدم فکر نمی کردم یه دوستی ساده یه روزی به اینجا برسه. شایان هنوز بچه بود منم هنوز بچه بودم. و این احساس شایان ممکنه به خاطر همین بچگیش باشه و دو روز دیگه از سرش بیوفته.
-بهار می دونم انتظارشو نداشتی. منم ازت چیزی نمی خوام فقط می خوام مثل این مدت که باهم بودیم، از این به بعدهم با هم بمونیم. قبول می کنی؟
باید اعتراف می کردم شایانو دوست دارم. از همون اول دوسش داشتم. دو ستی مون می تونست ادامه پیدا کنه یعنی می خواستم ادامه پیدا کنه. بهش عادت کرده بودم برام مثل متین بود.
با شیطنت گفتم: الآن داری منت کشی می کنی؟ به یه شرط قبول : بازی همین جا تموم و من برنده ی بازی باشم.به نظرم عادلانه ست!
-خیلی بی انصافی دلت میاد من گدایی کنم؟
-می خواستی قبول نکنی.
سرشو از رو پام برداشتو گفت: هی. باشه.چه کنم زن ذلیلم دیگه!
پاشدو دستامو گرفتو منم بلند کردو گفت: چه بارونی میاد بریم تا سرما نخوردی
و دستمو گرفتو دنبال خودش بدو به سمت ویلا رفت.
دم اتاقم که رسیدیم گفت: برای اینکه گدایی کار خیلی سنگینیه و من کاملا" بازنده نشدم تو هم باید به قولت عمل کنی!
و قبل از اینکه فرصت اعتراضی بهم بده از اتاق بیرون رفت.
بهار تو رو خدا بس کن.تا کی می خوای به این وضع ادامه بدی؟ چیو می خوای با این کارات ثابت کنی؟ وفاداری تو؟ اینجوری با نابود کردن خودت؟ چرا نمی خوای قبول کنی اون مُرد. اما تو زنده ای و باید زندگی کنی .یه نگاه به خودت بنداز شدی یه مرده ی متحرک . تو همون بهار یه سال پیشی؟ ببین با خودت چی کار کردی...
با گریه حرفای متینو قطع کردمو گفتم: چرا نمی فهمی نمی تونم فراموشش کنم .نمی تونم. تو حتی نمی دونی...
حرفمو قطع کردمو تو دلم گفتم: تو حتی نمی دونی من عاشق کی بودم!
بی وقفه از چشمام اشک میومد چیزی که تو این یه سال عادتم شده بود.
اولین باری نبود که متیت این حرفا رو می زد ولی می فهمیدم دیگه طاقتش تموم شده. اشکامو که دید مثه همیشه طاقت نیاوردو اومد بغلم کرد. چقدر به این آغوش نیاز داشتم .چقدر متینو دوست داشتم. اونم مثه من هنوز غصه دار بود. برای اونم سخت بود ولی نه به انازه ی من اون که عشقشو از دست نداده بود. اون برای زندگی بهانه داشت ولی بهانه ی زندگی من مرده بود. چرا من زنده باشم؟
متین انگار صدای ذهنمو شنیده بود که جواب داد: این خواست خدا بوده. به خاطر مامان ، بابا، من، به خاطر همه ی کسایی که دوست دارن و مهم تر از همه به خاطر خودت از این پیله ای که دور خودت بافتی بیرون بیا. باور کن که بدون اونم می تونی زندگی کنی. همون طور که تا حالا کردی. به خدا اونم راضی نیست که تو با خودت اینطوری کنی. اونم داره به خاطر تو عذاب می کشه. لا اقل بذار روحش تو آرامش باشه.
تو چشمام نگاه کردو گفت: به جون خودت که می دونی چقدر برام عزیزه قسم اگه قول ندی بشی همون بهار قبلی عروسی فردا رو بهم می زنم. وقتی تو خوش نباشی منم خوشی نمی خوام. گذشتن از آسمان برام خیلی سخته ولی تو از آسمان برام مهم تری.
جا خوردم متین که انقدر آسمانو دوست داشت حالا به خاطر من .... وای خدایا! می دونستم متین اگه حرفی بزنه بهش عمل می کنه به هر قیمتی که باشه. چرا زندگی اونا رو بهم بریزم ؟ چرا مانع خوشبختی عزیز ترین کسام بشم؟ چون خودم خوشبخت نشدم؟ نه من نمی تونم باید...
گفتم: باشه قول می دم. ولی تا فردا صبح بهم وقت بده.
با دست اشکامو پاک کردو گفت: این همه مدت صبر کردم. فایده ای نداشت. بعید می دونم تا صبح مشکلت حل شه.
و نگاهی به گردنم انداختو ادامه داد: یادته اون روز درمورد گردنبند چه قولی داده بودی؟ اینم مثه همون قوله؟
به گردنم دست کشیدم گردنبند گردنم بود ولی نه گردنبند متین ؛گرنبند...
آهی کشیدمو با شرمندگی گفتم: می دونم خیلی بد قولی کردم ولی مطمئن باش زیرش نمی زنم.
-امیدوارم
بعد پاشدو خواست بره بیرون. چیزی تو گردنش برق می زد همون گردنبندی بود که من گرفته بودم.
صداش کردمو به طرفش رفتمو محکم بغلش کردم. چقدر ازش دور شده بودم چقدر برام عزیز بود چرا قدرشو ندونستم؟ تازه یادم افتاد برادری هم دارم که بتونم بهش تکیه کنم. چقدر اذیتش کرده بودم. چقدر تو سرو کله ی هم زده بودیم چقدر باهم جنگ و دعوا کرده بودیم. چه روزایی با هم داشتیم. چقدر زود گذشتند. باورش برام سخت بود که امشب آخرین شبیه که متین تو این خونس. دلم نمی یومد از آغوشش بیرون بیام. اونم محکم تو بغلش نگهم داشته بود. سرمو بلند کردمو صورتشو غرق بوسه کردم.
منو از خودش جدا کردو با لحن شوخی گفت: بسه دیگه هرچی تُف داشتی رو من خالی کردی. منو باش می خواستم یه خبر خوب بهت بدم ولی نمی گم تا تو خماریش بمونی!
نمی دونم چه طوری ولی باز شده بودم همون بهار قدیم که می خواست از همه چیز سردر بیاره هرچی به متین التماس کردم نَم پس ندادو فقط گفت خودت فردا شب می فهمی!
و همون طور که از اتاق بیرون می رفت گفت: یه فکری هم به حال مهسا بکن. شب به خیر فوضول خانوم!
حالا که قرار بود فراموشش کنم، یعنی کمتر بهش فکر کنم، دلم می خواست یه بار دیگه خاطرات این دو سالو با خودم مرور کنم:
عقد متین بود. متینو آسمان توافق کرده بودن که یه جشن کوچیک تو خونه ی آسمان اینا بگیرن و به جاش عروسی رو مفصل بگیرن. از اون جشن عروسی تو شمال به بعد دیگه امیرو ندیده بودم. حتی برای بله برون هم نیومده بود.و امروزم که جشن عقد بود ازش خبری نبود. از طرف ما فقط خونواده ی عمو و خاله بودن. از طرف آسمان هم پدربزرگ و مادر بزرگ و دو تا دایییش بودن و الهامو سروش. تنها چیزی که درمورد پدرو مادر الهام می دونستم این بود که هردو شون فوت شدن حالا چه جوریشو خدا می دونه!
من کنار آرش نشسته بودم. مهسا هم کنار سم بودو داشتن با هم حرف می زدن.
آرش: این پسر عموت با همه انقدر گرم می گیره یا فقط با مهسا ایجوریه؟
با تعجب به طرف آرش برگشتم معمولا" سرش تو لاک خودش بودو کاری به کسی نداشت و کم پیش میومد به دختری توجه کنه برای همین این سوالش برام جای تعجب داشت.
- چطور؟
یه دفعه هول کردو گفت: هیچی همینجوری پرسیدم.
ابروهامو بالا انداختمو گفتم: آهان!
بعد با شیطنت گفتم: راستی تو نمی خوای زن بگیری ؟
موهای کنار شقیقشو که تکو توک سفید شده بودو تو دست گرفتمو با خنده گفتم: بابا پیر شدی دیگه بهت دختر نمیدن باید بری سراغ پیرزنا. آخی، بیچاره!
موهاشو از دستم بیرون کشیدو گفت: مسخره بازی در نیار من تازه 27سالمه. سفید شدن موها تو سن پایین هم تو خونواده ی ما ارثیه.
-خب حالا بالاخره زن می گیری یا تارک دنیا شدی؟
بدون اینکه چشم از مهسا برداره گفت: تو فکرش هستم.
نکنه آرش مهسا رو می خواد؟ وای نه! همه از علاقه ی مهسا به سم خبر داشتن و من خوشحال بودم که این علاقه دو طرفه اس و سم هم مهسا رو دوست داره تنها مشکلی که داشتن این بود که تمام کار سم اونجا بود و نمی تونس ایران بمونه و مهسا هم حاضر نبود از ایران دل بکنه. این بود که فعلا" کسی کاری به کارشون نداشتو گذاشته بودن خودشون باهم به یه نتیجه ای برسن.
حالا من نگران آرش بودم بعد این همه مدت از مهسا خوشش اومده بود که مهسا هم به جز سم به هیچ پسر دیگه ای فکر نمی کرد مونده بودم ارش چه جوری به مهسا علاقه پیدا کرده اینا که چند بار بیشتر تو مهمونی های خانوادگی تازه از دور همدیگه رو ندیده بودن!
تو همین فکرا بودم که سنگینی نگاهی رو رو خودم حس کردم سرمو بالا آوردمو نگاهم تو نگاه سبز امیر خیره موند. چشماش همون گیرایی و درخششو داشت که نمی تونستم نگاهمو ازشون بگیرم. با صدای جیغ آسمان از اون حالت بیرون اومدم و نگاهم از چشماش کنده شد. متوجه پوزخندی که گوشه ی لب امیر بود شدم . با این حال هنوز مثه مسخ شده ها نگاش می کردم. آسمان خودشو به امیر رسوندو دستاشو دور گردنش حلقه کردو همونطور که بهش آویزون شده بود صورتشو بوسیدو گفت: می دونستم که میای . مرسی داداشی!
امیر جواب بوسشو دادو گذاشتش رو زمینو با هم به طرف متین رفتنو نگاه من هنوز دنبال امیر بود. با صدای آرش به خودم اومدم: بهار راحتی؟
تازه متوجه وضعیتم شدم برای اینکه بتونم بهتر امیرو ببینم خودمو کج کرده بودمو افتاده بودم تو بغل آرش. خودمو کنار کشیدمو گفتم: ببخشید حواسم نبود؟
با شیطنت پرسید: اِ حواست کجا بود؟ راستی تو چی تو نمی خوای شوهر کنی؟
این آرشم وقت پیدا کرده بود. نمی دونستم چه مرگم شده که این جوری میخ امیر شده بودم. چرا قلبم اینقدر تند تند میزد؟ گیج شده بودم. برای اینکه یکم آروم بشم بدون اینکه جواب آرشو بدم به طرف آشپزخونه رفتمو از مادر آسمان خواستم یه لیوان آب بهم بده.
به دیوار آشپزخونه تکیه دادم و جرعه جرعه آبو می خوردم و ذهنم درگیر امیر بود کاش می تونستم یکم با متین حرف بزنم. یا کاش شایان اینجا بود. دوتاییشون برام حکم آرام بخشو داشتن .شایان با مامان باباش چند روزی رفته بودن سوئیس پیش شادی برای همین الآن اینجا نبودن. تو این مدت بهم ثابت شده بود که احساس شایان یه چیز ساده و از روی بچگی یا هوس نیست ولی با این وجود برای من فقط یه دوست بود. دوسش داشتم شاید به همون اندازه که متینو دوست دارم . ولی برای ازدواج نمی دونم چرا نمی تونستم روش فکر کنم. شایان در نظرم یه پسر جوون بود با شیطنتای مخصوص اون دوره .به نظرم هنوز مرد نشده بود. هنوز سختی ها رو نچشیده بود. هردومون ناز پرورده بودیمو ممکن بود بعدا" دچار مشکل بشیم. محبتاشو دوی داشتم سادگیاشو و حتی شیطنتاشو هم دوس داشتم ولی...
نمی دونم شایدم من لیاقتشو نداشتم . کم بودن تو این دوره زمونه پسرایی مثه اون پاک صادق با محبت . ولی یه جای کار گیر داشت یه چیزی مانعم می شد که به شایان دل ببندم!
-سلام زندایی مبارک باشه.
سرمو بالا اوردم امیر بود که داشت با مادر آسمان رو بوسی می کرد. یکم تو آشپزخونه موندو با مادر آسمان حرف زدو بعد بدون اینکه نگاهی به من بندازه از آشپزخونه بیرون اومد.
من کنار آرش نشسته بودم. مهسا هم کنار سم بودو داشتن با هم حرف می زدن.
آرش: این پسر عموت با همه انقدر گرم می گیره یا فقط با مهسا ایجوریه؟
با تعجب به طرف آرش برگشتم معمولا" سرش تو لاک خودش بودو کاری به کسی نداشت و کم پیش میومد به دختری توجه کنه برای همین این سوالش برام جای تعجب داشت.
- چطور؟
یه دفعه هول کردو گفت: هیچی همینجوری پرسیدم.
ابروهامو بالا انداختمو گفتم: آهان!
بعد با شیطنت گفتم: راستی تو نمی خوای زن بگیری ؟
موهای کنار شقیقشو که تکو توک سفید شده بودو تو دست گرفتمو با خنده گفتم: بابا پیر شدی دیگه بهت دختر نمیدن باید بری سراغ پیرزنا. آخی، بیچاره!
موهاشو از دستم بیرون کشیدو گفت: مسخره بازی در نیار من تازه 27سالمه. سفید شدن موها تو سن پایین هم تو خونواده ی ما ارثیه.
-خب حالا بالاخره زن می گیری یا تارک دنیا شدی؟
بدون اینکه چشم از مهسا برداره گفت: تو فکرش هستم.
نکنه آرش مهسا رو می خواد؟ وای نه! همه از علاقه ی مهسا به سم خبر داشتن و من خوشحال بودم که این علاقه دو طرفه اس و سم هم مهسا رو دوست داره تنها مشکلی که داشتن این بود که تمام کار سم اونجا بود و نمی تونس ایران بمونه و مهسا هم حاضر نبود از ایران دل بکنه. این بود که فعلا" کسی کاری به کارشون نداشتو گذاشته بودن خودشون باهم به یه نتیجه ای برسن.
حالا من نگران آرش بودم بعد این همه مدت از مهسا خوشش اومده بود که مهسا هم به جز سم به هیچ پسر دیگه ای فکر نمی کرد مونده بودم ارش چه جوری به مهسا علاقه پیدا کرده اینا که چند بار بیشتر تو مهمونی های خانوادگی تازه از دور همدیگه رو ندیده بودن!
تو همین فکرا بودم که سنگینی نگاهی رو رو خودم حس کردم سرمو بالا آوردمو نگاهم تو نگاه سبز امیر خیره موند. چشماش همون گیرایی و درخششو داشت که نمی تونستم نگاهمو ازشون بگیرم. با صدای جیغ آسمان از اون حالت بیرون اومدم و نگاهم از چشماش کنده شد. متوجه پوزخندی که گوشه ی لب امیر بود شدم . با این حال هنوز مثه مسخ شده ها نگاش می کردم. آسمان خودشو به امیر رسوندو دستاشو دور گردنش حلقه کردو همونطور که بهش آویزون شده بود صورتشو بوسیدو گفت: می دونستم که میای . مرسی داداشی!
امیر جواب بوسشو دادو گذاشتش رو زمینو با هم به طرف متین رفتنو نگاه من هنوز دنبال امیر بود. با صدای آرش به خودم اومدم: بهار راحتی؟
تازه متوجه وضعیتم شدم برای اینکه بتونم بهتر امیرو ببینم خودمو کج کرده بودمو افتاده بودم تو بغل آرش. خودمو کنار کشیدمو گفتم: ببخشید حواسم نبود؟
با شیطنت پرسید: اِ حواست کجا بود؟ راستی تو چی تو نمی خوای شوهر کنی؟
این آرشم وقت پیدا کرده بود. نمی دونستم چه مرگم شده که این جوری میخ امیر شده بودم. چرا قلبم اینقدر تند تند میزد؟ گیج شده بودم. برای اینکه یکم آروم بشم بدون اینکه جواب آرشو بدم به طرف آشپزخونه رفتمو از مادر آسمان خواستم یه لیوان آب بهم بده.
به دیوار آشپزخونه تکیه دادم و جرعه جرعه آبو می خوردم و ذهنم درگیر امیر بود کاش می تونستم یکم با متین حرف بزنم. یا کاش شایان اینجا بود. دوتاییشون برام حکم آرام بخشو داشتن .شایان با مامان باباش چند روزی رفته بودن سوئیس پیش شادی برای همین الآن اینجا نبودن. تو این مدت بهم ثابت شده بود که احساس شایان یه چیز ساده و از روی بچگی یا هوس نیست ولی با این وجود برای من فقط یه دوست بود. دوسش داشتم شاید به همون اندازه که متینو دوست دارم . ولی برای ازدواج نمی دونم چرا نمی تونستم روش فکر کنم. شایان در نظرم یه پسر جوون بود با شیطنتای مخصوص اون دوره .به نظرم هنوز مرد نشده بود. هنوز سختی ها رو نچشیده بود. هردومون ناز پرورده بودیمو ممکن بود بعدا" دچار مشکل بشیم. محبتاشو دوی داشتم سادگیاشو و حتی شیطنتاشو هم دوس داشتم ولی...
نمی دونم شایدم من لیاقتشو نداشتم . کم بودن تو این دوره زمونه پسرایی مثه اون پاک صادق با محبت . ولی یه جای کار گیر داشت یه چیزی مانعم می شد که به شایان دل ببندم!
-سلام زندایی مبارک باشه.
سرمو بالا اوردم امیر بود که داشت با مادر آسمان رو بوسی می کرد. یکم تو آشپزخونه موندو با مادر آسمان حرف زدو بعد بدون اینکه نگاهی به من بندازه از آشپزخونه بیرون اومد.
چشمام بی اختیار به سمت امیر کشیده شد. همون نزدیکیا وایساده بودو با چند نفر حرف می زد. کسی بهم تنه زد از جا پریدمو لیوان از دستم افتادو شکست. فوری خم شدم تا خورده شیشه ها رو جمع کنم ولی نگاهم هنوز دنبال امیر بود یه تکه از لیوان دستم بود ؛امیر از صدای شکستن به عقب برگشت باز نگاهمون توهم گره خورد و باز پوزخند زدو روشو برگردوند. از حرص بی اون که حواسم به شیشه ی تو دستم باشه دستم رو مشت کردم که به دنبالش صدای آخم بلند شدو خون از دستم بیرون زد. لعنتی.
مادر آسمان چند دقیقه ای می شد که از آشپزخونه بیرون رفته بود. قبل از اینکه لیوانو بشکنم. همونجا رو زمین نشستمو با دست سالمم اون یکی دستمو گرفتم شیشه خورد نشده بود فقط دستمو بریده بود مشخص بود به بخیه نیاز داره ولی توان اینکه از جا پا بشمو نداشتم. ضعف کرده بودم تو این مدت منم بی کار نبودمو خیلی از کارای متین افتاده بود گردنم چند روزی می شد که از بس سرم شلوغ بود نتونسته بودم یه غذای کامل بخورم خونی که از دستم می رفت هم حالمو بدتر می کرد. چشمام تار می دیدو کم کم پلکام روهم افتاد.
لبام داشت می سوخت داغ شده بودو هر لحظه حرارتش بیشتر می شد یه چیز نرمو داغ تر از لبای خودم روی لبام بود قدرت باز کردن چشمامو نداشتم پلکام سنگین بود انگار کسی داشت می بوسیدم یه حس عجیبی داشتم حسی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. یه دفعه دردی توی لبم حس کردم و اون حرارتی که رو لب هام بود هم از بین رفت به سختی چشمامو باز کردمو نگاهی به اطراف انداختم دیوارها و کاشی های سفید نشون می داد که تو بیمارستانم دستمو باند پیچی کرده بودنو یه سِرُم به دستم وصل بود. کسی تو اتاق نبود .یعنی اون حرارت اون درد همه خیال بود؟ شاید خواب دیده بودم! پس چرا هنوز لبم می سوخت؟ دست آزادمو بالا آوردمو رو لبم کشیدم و بهش نگاه کردم. رد باریکی از خون روی دستم بود. پس حقیقت داشت؟ ولی...
چند دقیقه ای بود که داشتم فکر می کردم ولی نتونستم به نتیجه ای برسم هوا تاریک شده بود ولی اون موقعی که دستمو بریدم عصر بود پس چند ساعتی می شد که اینجا بودم. نگاهی به سِرُم بالا سرم انداختم آخراش بود. یعنی کی اورده بودم بیمارستان؟ خیلی زود جواب سوالمو گرفتم چون همون لحظه امیر به همراه یه پرستار وارد اتاق شد. پرستار همون طور که سوزن سِرُمو از دستم بیرون می کشید حرف می زد ولی من چیزی نمی شنیدم تمام حواسم پیش امیر بود که بدون اینکه به من نگاه کنه با تکون دادن سرش حرفای پرستارو تایید می کرد.پس امیر منو آورده بود. از متینو بابا انتظاری نداشتم ولی فکر می کردم آرش آوردتم اما امیر...
با رفتن پرستار جلو اومدو بالشو مرتب کردو کمکم کرد بشینمو دوباره بیرون رفت. چند دقیقه بعد اومدو زیر بازومو گرفتو کمک کرد از تخت پایین بیام.
از بیمارستان بیرون اومدیم جلوی یه ماشین وایسا دزدگیرو زدو بعد در جلو رو برام باز کردو منتظر موند.و بعد از اینکه من سوار شدم ماشینو دور زدو خودشم نشست.و بدون حرف ماشینو روشن کرد.تمام مدتی که رانندگی می کرد زیر نظرش داشتم. کلافگیش کاملا" از رفتارش مشخص بود. رو فرمون ضرب گرفته بودو هرچند دقیقه یک بار موهاشو چنگ می زد .آخرم طاقت نیاورد ماشینو کشید کنار خیابونو ازش پیاده شد. خیابون خلوتی بود. از ماشین فاصله گرفتو چیزی از جیبش بیرون اورد. جرقه ی فندکشو دیدم و چند لحظه بعد دودی که تو هوا پخش بود. پس داشت سیگار می کشید. یکم که گذشت سیگارشو زیر پاش خاموش کردو یه سیگار دیگه روشن کرد. منم کلافه بودم از یه طرف دلشوره ی مامان اینا رو داشتم از یه طرف اعصابم از دست خودم بهم ریخته بود که نمی دونستم چم شده و کارای امیر هم کلافه ترم می کرد. نمی دونم چند دقیقه گذشت که صدای زنگ گوشیش سکوتو شکست .تلفنو که قطع کرد اومد سوار ماشین شد. سوئیچو چرخوندو ماشینو روشن کرد، دستشو روی صورتش کشیدو دوباره ماشینو خاموش کردو یه دفعه به طرفم برگشت. حرکتش اونقدر ناگهانی بود که نتونستم نگاه خیره مو ازش بگیرم هرچند دفعه های قبلی هم موفق به دزدیدن نگاهم از نشده بودم. صورتش خیلی خشک و گرفته بود زل زد تو چشمامو گفت: تو منو می خوای؟
-آره
با دست محکم توی دهنم کوبیدم. واقعا" من این حرفو زده بودم! یعنی می خواستمش؟ اصلا" خواستن چه معنایی داشت؟ چه دلیلی داشت که پسری رو که سه بار بیشتر ندیده بودمش این جور منو تحت تاثیر قرار بده؟ چرا با نزدیک شدنش تپش قلب میگرفتم؟ چرا هنو ز نگاهم تو نگاهش قفل شده بود؟ چرا هر شب موقع خواب ،تصویر چشماش جلوی چشمام نقش می بستو خوابو از چشمام می گرفت؟ این عشق بود که اختیار زبونمو ازم گرفتو بودو باعث شده بود بدون فکر فوری خودم رو لو بدم؟ پس عقل و غروری که همیشه ازش دم می زدم کجا بودند چرا جلومو نگرفته بودن؟
مادر آسمان چند دقیقه ای می شد که از آشپزخونه بیرون رفته بود. قبل از اینکه لیوانو بشکنم. همونجا رو زمین نشستمو با دست سالمم اون یکی دستمو گرفتم شیشه خورد نشده بود فقط دستمو بریده بود مشخص بود به بخیه نیاز داره ولی توان اینکه از جا پا بشمو نداشتم. ضعف کرده بودم تو این مدت منم بی کار نبودمو خیلی از کارای متین افتاده بود گردنم چند روزی می شد که از بس سرم شلوغ بود نتونسته بودم یه غذای کامل بخورم خونی که از دستم می رفت هم حالمو بدتر می کرد. چشمام تار می دیدو کم کم پلکام روهم افتاد.
لبام داشت می سوخت داغ شده بودو هر لحظه حرارتش بیشتر می شد یه چیز نرمو داغ تر از لبای خودم روی لبام بود قدرت باز کردن چشمامو نداشتم پلکام سنگین بود انگار کسی داشت می بوسیدم یه حس عجیبی داشتم حسی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. یه دفعه دردی توی لبم حس کردم و اون حرارتی که رو لب هام بود هم از بین رفت به سختی چشمامو باز کردمو نگاهی به اطراف انداختم دیوارها و کاشی های سفید نشون می داد که تو بیمارستانم دستمو باند پیچی کرده بودنو یه سِرُم به دستم وصل بود. کسی تو اتاق نبود .یعنی اون حرارت اون درد همه خیال بود؟ شاید خواب دیده بودم! پس چرا هنوز لبم می سوخت؟ دست آزادمو بالا آوردمو رو لبم کشیدم و بهش نگاه کردم. رد باریکی از خون روی دستم بود. پس حقیقت داشت؟ ولی...
چند دقیقه ای بود که داشتم فکر می کردم ولی نتونستم به نتیجه ای برسم هوا تاریک شده بود ولی اون موقعی که دستمو بریدم عصر بود پس چند ساعتی می شد که اینجا بودم. نگاهی به سِرُم بالا سرم انداختم آخراش بود. یعنی کی اورده بودم بیمارستان؟ خیلی زود جواب سوالمو گرفتم چون همون لحظه امیر به همراه یه پرستار وارد اتاق شد. پرستار همون طور که سوزن سِرُمو از دستم بیرون می کشید حرف می زد ولی من چیزی نمی شنیدم تمام حواسم پیش امیر بود که بدون اینکه به من نگاه کنه با تکون دادن سرش حرفای پرستارو تایید می کرد.پس امیر منو آورده بود. از متینو بابا انتظاری نداشتم ولی فکر می کردم آرش آوردتم اما امیر...
با رفتن پرستار جلو اومدو بالشو مرتب کردو کمکم کرد بشینمو دوباره بیرون رفت. چند دقیقه بعد اومدو زیر بازومو گرفتو کمک کرد از تخت پایین بیام.
از بیمارستان بیرون اومدیم جلوی یه ماشین وایسا دزدگیرو زدو بعد در جلو رو برام باز کردو منتظر موند.و بعد از اینکه من سوار شدم ماشینو دور زدو خودشم نشست.و بدون حرف ماشینو روشن کرد.تمام مدتی که رانندگی می کرد زیر نظرش داشتم. کلافگیش کاملا" از رفتارش مشخص بود. رو فرمون ضرب گرفته بودو هرچند دقیقه یک بار موهاشو چنگ می زد .آخرم طاقت نیاورد ماشینو کشید کنار خیابونو ازش پیاده شد. خیابون خلوتی بود. از ماشین فاصله گرفتو چیزی از جیبش بیرون اورد. جرقه ی فندکشو دیدم و چند لحظه بعد دودی که تو هوا پخش بود. پس داشت سیگار می کشید. یکم که گذشت سیگارشو زیر پاش خاموش کردو یه سیگار دیگه روشن کرد. منم کلافه بودم از یه طرف دلشوره ی مامان اینا رو داشتم از یه طرف اعصابم از دست خودم بهم ریخته بود که نمی دونستم چم شده و کارای امیر هم کلافه ترم می کرد. نمی دونم چند دقیقه گذشت که صدای زنگ گوشیش سکوتو شکست .تلفنو که قطع کرد اومد سوار ماشین شد. سوئیچو چرخوندو ماشینو روشن کرد، دستشو روی صورتش کشیدو دوباره ماشینو خاموش کردو یه دفعه به طرفم برگشت. حرکتش اونقدر ناگهانی بود که نتونستم نگاه خیره مو ازش بگیرم هرچند دفعه های قبلی هم موفق به دزدیدن نگاهم از نشده بودم. صورتش خیلی خشک و گرفته بود زل زد تو چشمامو گفت: تو منو می خوای؟
-آره
با دست محکم توی دهنم کوبیدم. واقعا" من این حرفو زده بودم! یعنی می خواستمش؟ اصلا" خواستن چه معنایی داشت؟ چه دلیلی داشت که پسری رو که سه بار بیشتر ندیده بودمش این جور منو تحت تاثیر قرار بده؟ چرا با نزدیک شدنش تپش قلب میگرفتم؟ چرا هنو ز نگاهم تو نگاهش قفل شده بود؟ چرا هر شب موقع خواب ،تصویر چشماش جلوی چشمام نقش می بستو خوابو از چشمام می گرفت؟ این عشق بود که اختیار زبونمو ازم گرفتو بودو باعث شده بود بدون فکر فوری خودم رو لو بدم؟ پس عقل و غروری که همیشه ازش دم می زدم کجا بودند چرا جلومو نگرفته بودن؟
واقعا" مونده بودم چی کار کنم. هنوز به هم خیره شده بودیم تو یه حرکت ناگهانی دستمو به سمت در بردم تا از ماشین پیاده شم ولی در قفل بود نمی دونستم می خوام از چی فرار کنم. از خودم، از امیر، یا از عشق؟
آهی از سر ضعف کشیدمو سرم رو به صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم. گرمی اشکو رو صورتم حس می کردم ولی تلاشی برای مخفی کردنشون نکردم. چند لحظه تو سکوت گذشت ؛ بعد صدای ماشین که روشن شدو به دنبالش صدای موزیک سکوتو شکست:
آهی از سر ضعف کشیدمو سرم رو به صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم. گرمی اشکو رو صورتم حس می کردم ولی تلاشی برای مخفی کردنشون نکردم. چند لحظه تو سکوت گذشت ؛ بعد صدای ماشین که روشن شدو به دنبالش صدای موزیک سکوتو شکست:
می دونم حالت خوبه و خیلی روبه راهی
می دونم بی دغدغه فکریو دلشوره داری
روزا رو سپری می کنی و شدی بی خیال ما
می گی امثال من دورو ورت خیلی زیاده ها
کاش از همون اول این دل ازت خسته می شد
که حالا نتونی تو روم بگیری دست پیشو
به هر دری که زدم رو بهم بسته می شد
چقدر دلم به دست تو شکسته می شد
خوش به حالت چقده دلت قرصه و
صدمه نمی زنه اصلا" بهت غصه و
بغض من باعث میشه نیشت وا شه
تو دوست داری که یکی دیگه پیشت باشه
یکی که تو زندگیت مثه یه پادو باشه
یکی که فکر تو فقط پیشه کادو اشه...
می دونم بی دغدغه فکریو دلشوره داری
روزا رو سپری می کنی و شدی بی خیال ما
می گی امثال من دورو ورت خیلی زیاده ها
کاش از همون اول این دل ازت خسته می شد
که حالا نتونی تو روم بگیری دست پیشو
به هر دری که زدم رو بهم بسته می شد
چقدر دلم به دست تو شکسته می شد
خوش به حالت چقده دلت قرصه و
صدمه نمی زنه اصلا" بهت غصه و
بغض من باعث میشه نیشت وا شه
تو دوست داری که یکی دیگه پیشت باشه
یکی که تو زندگیت مثه یه پادو باشه
یکی که فکر تو فقط پیشه کادو اشه...
با اینکه آهنگ هیچ ربطی به وضعیت الانم نداشت ولی گریمو بیشتر می کرد.
بالاخره ماشینو نگه داشت. چشمامو باز کردم. جلوی خونه ی خودمون بودیم نمی دونستم آدرس خونمونو از کجا بلده، فقط خوشحال بودم که نبردتم خونه ی آسمان اینا. دستمو به طرف در بردم. قفل مرکزی رو زدو در باز شد. بدون حرف از ماشین پیاده شدم. داشتم درو می بستم که صداشو شنیدم: هی . ببین...
نگاش کردم به طرف من خم شده بودو نگام می کرد. اشک دیدمو تار کرده بود. با گوشه ی شال اشکامو پاک کردم تا بهتر ببینمش. جعبه ی دستمال کاغذی رو به طرفم دراز کرد که دستشو پس زدم. خودشو صاف کردو نگاهشو به جلوش انداختو گفت: بی خیال من شو.
بعد پاشو رو گاز گذاشتو به سرعت دور شد. دستم که روی در نیمه باز ماشین بود تو هوا موند. سرجا خشکم زد. چقدر خورد شده بودم. به همین راحتی پسم زد منی رو که همه رو پس می زدم رو؟ یعنی با یه کلمه انقدر خودمو کوچیک کرده بودم که بخواد این برخوردو بام داشته باشه؟
زانوهام خم شد دیگه تحمل وزن خودمو نداشتم. این عشق بود؟ چرا عاشق شده بودم؟ یه جمله از شریعتی تو ذهنم اومد: عشق تنها کار بی چرای عالم است ! به هق هق افتادمو کف زمین نشستم.
در خونه باز شدو متین اومد بیرون. با دیدن من با عجله به طرفم اومدو همونطور که کمکم می کرد پاشم گفت: چرا اینجا نشستی؟ دیدم دیر کردی دوباره زنگ زدم امیر ببینم چی شده گفت رسوندتت اومدم بیرون ببینم کجایی.نگاش کن حالا واسه چی داری گریه می کنی؟
چی بهش می گفتم؟ می گفتم عاشق شدم؟! به دروغ گفتم: دستم خیلی درد می کنه.
- یه دست درد که گریه نداره. الآن یه مسکن می خوری خوب می شی. نازک نارنجی. حالا دستت چی شده؟
می ترسیدم با این اوضاعی که دارم خودمو لو بدم .برای همین خواستم موضوعو عوض کنم. گفتم: هیچی بریدم. تو اینجا چی کار می کنی؟ فکر کردم می مونی خونه ی آسمان اینا. چه طوری ازش دل کندی؟
-آسمانو آوردم اینجا !
حوصله نداشتم واسه همین یه مسکن از مامان گرفتم البته برای سردردم، آسمانو بوسیدمو رفتم تو بالا .احساس می کردم مغزم داغ کرده. بهترین چاره اش آب سرد بود. یه پلاستیک دور دست باندپیچی شدم بستم تا اب بهش نرسه و رفتم زیر دوشو آب سردو تا ته باز کردم. تمام بدنم می لرزید اما از زیر دوش بیرون نیومدم. داشتم خودمو تنبیه می کردم. حقم بود. حس بدی نسبت به خودم پیدا کرده بودم. دیگه نباید به امیر فکر می کردم. مگه کی بود که با من اینجوری برخورد کرد؟ چرا منت اینو بکشم وقتی همه اینقدر نازمو می کشن ؟ چه کمبودی دارم که با وجود امیر بخوام جبرانش کنم؟ اصلا" وقتی شایان هست که انقدر بهم توجه می کنه و برام ارزش قائله چرا به اون فکر کنم؟ مگه شایان چی کم داره؟ از هر نظر از امیر سره. چشمامو بستم که دوباره اون دوتا چشم لعنتی اومد جلوی چشمم. با دست آزادم زدم تو صورتم. اونقدر زدم که دستو صورتم بی حس شد و هر بار که به خودم سیلی می زدم می گفتم باید فراموشش کنی. باید!
تمام بدنم سِر شده بود. شیر آبو بستم. حولرو دور خودم پیچیدمو از حموم بیرون اومدمو رفتم تو اتاقم. اونقدر بدنم خسته بود که حوصله ی لباس پوشیدن نداشتمو همونجور با حوله و موهای خیس روی تخت افتادم.
بالاخره ماشینو نگه داشت. چشمامو باز کردم. جلوی خونه ی خودمون بودیم نمی دونستم آدرس خونمونو از کجا بلده، فقط خوشحال بودم که نبردتم خونه ی آسمان اینا. دستمو به طرف در بردم. قفل مرکزی رو زدو در باز شد. بدون حرف از ماشین پیاده شدم. داشتم درو می بستم که صداشو شنیدم: هی . ببین...
نگاش کردم به طرف من خم شده بودو نگام می کرد. اشک دیدمو تار کرده بود. با گوشه ی شال اشکامو پاک کردم تا بهتر ببینمش. جعبه ی دستمال کاغذی رو به طرفم دراز کرد که دستشو پس زدم. خودشو صاف کردو نگاهشو به جلوش انداختو گفت: بی خیال من شو.
بعد پاشو رو گاز گذاشتو به سرعت دور شد. دستم که روی در نیمه باز ماشین بود تو هوا موند. سرجا خشکم زد. چقدر خورد شده بودم. به همین راحتی پسم زد منی رو که همه رو پس می زدم رو؟ یعنی با یه کلمه انقدر خودمو کوچیک کرده بودم که بخواد این برخوردو بام داشته باشه؟
زانوهام خم شد دیگه تحمل وزن خودمو نداشتم. این عشق بود؟ چرا عاشق شده بودم؟ یه جمله از شریعتی تو ذهنم اومد: عشق تنها کار بی چرای عالم است ! به هق هق افتادمو کف زمین نشستم.
در خونه باز شدو متین اومد بیرون. با دیدن من با عجله به طرفم اومدو همونطور که کمکم می کرد پاشم گفت: چرا اینجا نشستی؟ دیدم دیر کردی دوباره زنگ زدم امیر ببینم چی شده گفت رسوندتت اومدم بیرون ببینم کجایی.نگاش کن حالا واسه چی داری گریه می کنی؟
چی بهش می گفتم؟ می گفتم عاشق شدم؟! به دروغ گفتم: دستم خیلی درد می کنه.
- یه دست درد که گریه نداره. الآن یه مسکن می خوری خوب می شی. نازک نارنجی. حالا دستت چی شده؟
می ترسیدم با این اوضاعی که دارم خودمو لو بدم .برای همین خواستم موضوعو عوض کنم. گفتم: هیچی بریدم. تو اینجا چی کار می کنی؟ فکر کردم می مونی خونه ی آسمان اینا. چه طوری ازش دل کندی؟
-آسمانو آوردم اینجا !
حوصله نداشتم واسه همین یه مسکن از مامان گرفتم البته برای سردردم، آسمانو بوسیدمو رفتم تو بالا .احساس می کردم مغزم داغ کرده. بهترین چاره اش آب سرد بود. یه پلاستیک دور دست باندپیچی شدم بستم تا اب بهش نرسه و رفتم زیر دوشو آب سردو تا ته باز کردم. تمام بدنم می لرزید اما از زیر دوش بیرون نیومدم. داشتم خودمو تنبیه می کردم. حقم بود. حس بدی نسبت به خودم پیدا کرده بودم. دیگه نباید به امیر فکر می کردم. مگه کی بود که با من اینجوری برخورد کرد؟ چرا منت اینو بکشم وقتی همه اینقدر نازمو می کشن ؟ چه کمبودی دارم که با وجود امیر بخوام جبرانش کنم؟ اصلا" وقتی شایان هست که انقدر بهم توجه می کنه و برام ارزش قائله چرا به اون فکر کنم؟ مگه شایان چی کم داره؟ از هر نظر از امیر سره. چشمامو بستم که دوباره اون دوتا چشم لعنتی اومد جلوی چشمم. با دست آزادم زدم تو صورتم. اونقدر زدم که دستو صورتم بی حس شد و هر بار که به خودم سیلی می زدم می گفتم باید فراموشش کنی. باید!
تمام بدنم سِر شده بود. شیر آبو بستم. حولرو دور خودم پیچیدمو از حموم بیرون اومدمو رفتم تو اتاقم. اونقدر بدنم خسته بود که حوصله ی لباس پوشیدن نداشتمو همونجور با حوله و موهای خیس روی تخت افتادم.
به خاطر دیوونگی اون شب تب بدی کردم و یه هفته ای تو رخت خواب لفتاده بودم امروز کمی حالم بهتر بود . کلاس دانشگاهو رفته بودمو الآنم با شلوغ بازیای متین از خواب بعد از ظهر بیدار شده بودم. یه آبی به صورتم زدمو رفتم پایین. متینو شایان تو پذیرایی نشسته بودند رفتم جلو و سلام کردم از جا پاشد و جوابمو دادو دسته گل رز سفیدی رو به طرفم گرفت. ازش گرفتمو بوشون کردم: مرسی. خیلی قشنگه. تو که دیروزم گل اورده بودی همون یه بار بس بود.
قبل از این که شایان جوابی بده متین گفت: باید بگی خودت گلی ولی متاسفانه عمرت مثل گل نیست.
با اینکه متین به شوخی گفت ولی خیلی ناراحت شدمو چشم غره ای به متین رفتم که دستاشو بالا اوردو گفت: ببخشید. منظورم این بود که آدم عیادت مریض می ره گل نمی بره. اخه گل به چه دردی می خوره؟ دو روزه پیر میشه. یه کمپوتی شیرینی ای چیزی ببرین که هم مریض بخوره هم بقیه به یه نوایی برسن.
-شکمو تو هم که همیشه به فکر خوردنی. اگه همه مثه تو فکر می کردند که در گل فروشیا رو باید تخته می کردن. راستی مامان کجاست؟
شایان: با مامان من رفتن خرید.
-خرید چی؟
- رفتن یه سری چیز برای شادی بخرن که براش بفرستیم. دارم دایی می شم.
خوشحالی شایان به منم سرایت کرد لبخند زدمو گفتم: مبارک باشه.
شایان نگاهی به اطراف انداخت تا ببینه متین این ورا نباشه بعد لبخندی زدو آروم گفت: ایشا.. یه روزی برای بچه ی خودمون.
سرخ شدمو به بهونه ی توی آب گذاشتن گلا به آشپزخونه رفتم. گلا رو تو گلدون گذاشتم. رفتم تو فکر با تمام تلاشی که کرده بودم نتونسته بودم امیرو فراموش کنم.عاشقش بودم و نمی تونستم اینو انکار کنم. از یه طرف شایانم دوست داشتم ولی همیشه به چشم یه دوست بهش نگاه می کردمو همون برخوردی که با متین یا آرش داشتم با شایانم همونطور رفتار می کردم. تو یه دو راهی گیر گرده بودم دوراهی بین عشقو دوست داشتن حالا تفاوت این دو حس خوب می فهمیدم. باید تکلیف خودمو روشن می کردم شایان چندین بار قضیه ی ازدواجو پیش کشیده بود که هر بار من طفره رفته بودم. الآن که دیگه عاشق شده بودمو تصمیم گیری برام سخت تر شده بود.نمی تونستم روی احساسم سرپوش بذارمو بی خیال امیر بشم حتی اگر اون منو نمی خواست. دیگه غروری جلوی امیر برام نمونده بود جلوش چیزی نداشتم که بخوام از دست بدم باید باهاش حرف می زدمو خودمو شایانو از این بلاتکلیفی بیرون می اوردم. یاد یه فیلمی افتادم که دختر رفت خواستگاری پسره دقیقا" حس همون دختره رو داشتم. ولی امیدوار بودم مثه اون فیلمه که پسره جواب منفی داد امیر دست رد به سینم نزنه. این یه هفته فرصت خوبی بود برای فکر کردن. البته اگه عقلی برام مونده بود. دیگه اختیار خودمو داده بودم دست قلبم ببینم تا کجا و به کجا می رسونتم!
---------
با مینو از دانشگاه بیرون اومدیم . دریا بعد از ازدواجش با هزار دنگ و فنگ انتقالی گرفته بودو الآن تو گیلان زندگی می کرد.با هم تماس داشتیمو از حالش با خبر بودم. مینو تنها دوست صمیمی ای بود که برام مونده بود. هرچی تو دلم بود بهش گفته بودم اگه نمی گفتم تا حالا دق کرده بودم . منو باردار بودو همین تنبلش کرده بود الآنم با اصرار من راضی به پیاده روی شده بود. دو سه تا خیابون از دانشگاه دور شده بودیم که یه ماشین اومد دنبالمون. مینو برگشت که یه چیزی بهش بگه منم سرمو به طرف عقب بردم که با دیدن امیر که توی ماشین نشسته بود سرجا خشکم زد آستین مینو رو کشیدمو گفتم: خودشه
-خود کی؟
با صدایی که می لرزید گفتم: امیر
نگاهی بهم انداختو گفت: اِ حالا چرا انقدر رنگت پریده؟ تو که این طوری خودتو لو می دی.
-کار از لو دادن گذشته. حالا چی کار کنم؟
و نگاهی به در سمت راننده که امیر باز کرده بود انداختم.
-مگه نمی خواستی باهاش حرف بزنی ؟ خوب برو دیگه.
-تو چی؟
-من یه تاکسی می گیرم می رم خونه. برو دیگه.
به سمت ماشین رفتم. قبل از اینکه سوار شم با تردید نگاهی به مینو انداختم. لبخند زدو دستشو به نشونه ی خداحافظی بالا اورد.سوار شدم درو بستمو امیر با سرعت ماشینو به حرکت دراورد.
قبل از این که شایان جوابی بده متین گفت: باید بگی خودت گلی ولی متاسفانه عمرت مثل گل نیست.
با اینکه متین به شوخی گفت ولی خیلی ناراحت شدمو چشم غره ای به متین رفتم که دستاشو بالا اوردو گفت: ببخشید. منظورم این بود که آدم عیادت مریض می ره گل نمی بره. اخه گل به چه دردی می خوره؟ دو روزه پیر میشه. یه کمپوتی شیرینی ای چیزی ببرین که هم مریض بخوره هم بقیه به یه نوایی برسن.
-شکمو تو هم که همیشه به فکر خوردنی. اگه همه مثه تو فکر می کردند که در گل فروشیا رو باید تخته می کردن. راستی مامان کجاست؟
شایان: با مامان من رفتن خرید.
-خرید چی؟
- رفتن یه سری چیز برای شادی بخرن که براش بفرستیم. دارم دایی می شم.
خوشحالی شایان به منم سرایت کرد لبخند زدمو گفتم: مبارک باشه.
شایان نگاهی به اطراف انداخت تا ببینه متین این ورا نباشه بعد لبخندی زدو آروم گفت: ایشا.. یه روزی برای بچه ی خودمون.
سرخ شدمو به بهونه ی توی آب گذاشتن گلا به آشپزخونه رفتم. گلا رو تو گلدون گذاشتم. رفتم تو فکر با تمام تلاشی که کرده بودم نتونسته بودم امیرو فراموش کنم.عاشقش بودم و نمی تونستم اینو انکار کنم. از یه طرف شایانم دوست داشتم ولی همیشه به چشم یه دوست بهش نگاه می کردمو همون برخوردی که با متین یا آرش داشتم با شایانم همونطور رفتار می کردم. تو یه دو راهی گیر گرده بودم دوراهی بین عشقو دوست داشتن حالا تفاوت این دو حس خوب می فهمیدم. باید تکلیف خودمو روشن می کردم شایان چندین بار قضیه ی ازدواجو پیش کشیده بود که هر بار من طفره رفته بودم. الآن که دیگه عاشق شده بودمو تصمیم گیری برام سخت تر شده بود.نمی تونستم روی احساسم سرپوش بذارمو بی خیال امیر بشم حتی اگر اون منو نمی خواست. دیگه غروری جلوی امیر برام نمونده بود جلوش چیزی نداشتم که بخوام از دست بدم باید باهاش حرف می زدمو خودمو شایانو از این بلاتکلیفی بیرون می اوردم. یاد یه فیلمی افتادم که دختر رفت خواستگاری پسره دقیقا" حس همون دختره رو داشتم. ولی امیدوار بودم مثه اون فیلمه که پسره جواب منفی داد امیر دست رد به سینم نزنه. این یه هفته فرصت خوبی بود برای فکر کردن. البته اگه عقلی برام مونده بود. دیگه اختیار خودمو داده بودم دست قلبم ببینم تا کجا و به کجا می رسونتم!
---------
با مینو از دانشگاه بیرون اومدیم . دریا بعد از ازدواجش با هزار دنگ و فنگ انتقالی گرفته بودو الآن تو گیلان زندگی می کرد.با هم تماس داشتیمو از حالش با خبر بودم. مینو تنها دوست صمیمی ای بود که برام مونده بود. هرچی تو دلم بود بهش گفته بودم اگه نمی گفتم تا حالا دق کرده بودم . منو باردار بودو همین تنبلش کرده بود الآنم با اصرار من راضی به پیاده روی شده بود. دو سه تا خیابون از دانشگاه دور شده بودیم که یه ماشین اومد دنبالمون. مینو برگشت که یه چیزی بهش بگه منم سرمو به طرف عقب بردم که با دیدن امیر که توی ماشین نشسته بود سرجا خشکم زد آستین مینو رو کشیدمو گفتم: خودشه
-خود کی؟
با صدایی که می لرزید گفتم: امیر
نگاهی بهم انداختو گفت: اِ حالا چرا انقدر رنگت پریده؟ تو که این طوری خودتو لو می دی.
-کار از لو دادن گذشته. حالا چی کار کنم؟
و نگاهی به در سمت راننده که امیر باز کرده بود انداختم.
-مگه نمی خواستی باهاش حرف بزنی ؟ خوب برو دیگه.
-تو چی؟
-من یه تاکسی می گیرم می رم خونه. برو دیگه.
به سمت ماشین رفتم. قبل از اینکه سوار شم با تردید نگاهی به مینو انداختم. لبخند زدو دستشو به نشونه ی خداحافظی بالا اورد.سوار شدم درو بستمو امیر با سرعت ماشینو به حرکت دراورد.
این که می خواست بی خیالش شم حالا چرا اومده بود دنبالم ؟ چرا حرف نمی زد؟ منم ساکت موندم.
بالاخره تو یه کوچه ی خلوت ماشینو نگه داشت هوا تاریک شده بود .ماشینو خاموش کردو دست راستشو پشت صندلی من گذاشتو صورتشو به صورتم نزدیک کردو تو چشمام خیره شدو گفت: هنوز سر حرفت هستی؟
به سختی نگاهمو از چشماش گرفتمو گفتم: آره
این آره برعکس دفعه ی قبل با فکرو بدون عجله از دهنم بیرون اومد.
چونمو تو دستش گرفتو مجبورم کرد دوباره به چشماش نگاه کنمو گفت: مطمئنی؟
با حرکت سر تایید کردم.
چونمو رها کردو دستشو از پشت صندلی برداشتو گفت: باشه من حرفی ندارم فقط چندتا چیزو باید بدونی
دوباره نگاهم کردو ادامه داد: نمی خوام هیچ کس حتی آسمان بدونه .
باز سرمو تکون دادم حتی اگه اونم نمی گفت نمی خواستم به کسی حرفی بزنم.
-دوستندارم برای کارام بهت توضیح بدم اینکه کجا بودم با کی هستم چرا به فلانی نگاه کردم یا چیزای دیگه می فهمی که
-یعنی می گی...
حرفمو قطع کردو گفت : بذار راستو حسینی بهت بگم من عاشقت نیستم هیچ حسی هم بهت ندارم تو هم برام مثه دخترای دیگه ای با یکم خوشگلی چاشنیش. پس انتظار نداشته باش واست ادای این پسرای عاشق بیست ساله رو در بیارم. اهل رمانتیک بازی و این حرفا هم نیستم .ما فقط قراره با هم باشیم هیچ تعهدی هم نسبت بهم نداریم یعنی نباید انتظار داشته باشی فقط با تو باشم . تو هم مثه من آزادی واسم مهم نیست که چی کار می کنی یا با کی هستی هرکدوم زندگی خودمونو داریم.
خودمو برای شنیدن هر حرفی آماده کرده بودم با این وجود یکم از حرفاش جا خورم فقط یه سوالم بی جواب مونده بود پرسیدم: میشه بگی منظورت از باهم بودن دقیقا" چیه؟
پوزخندی زدو گفت: یعنی چی؟ ببین اگه می خوای واسم نقش خواهرو بازی کنی قربون شما. خودم یه دونه خوبشو دارم شمارو به خیرو مارو به سلامت.
بعد هم ماشینو روشن کردو راه افتاد مغزم قفل کرده بود قدرت فکر کردن نداشتم.بی حرف سرمو به سمت شیشه برگردوندم . همون موزیک دفعه ی پیش پخش می شد و تموم که می شد دوباره از اول شروع می شد انگار همین یه آهنگو بیشتر نداشت صداش شدید رو اعصابم بود. دستم به سمت ضبط بردم که خاموشش کنم. ولی نزدیک ضبط امیر دستمو گرفتو روی پام گذاشتو گفت: این موزیک مورد علاقه ی منه امیدوارم باهاش مشکلی نداشته باشی.
چیزی نگفتمو دوباره سرمو به سمت شیشه چرخوندم. نگاهم به خیابون بود ولی چیزی نمی دیدیم حرفای امیر تمام ذهنمو درگیر خودش کرده بودو نمی تونستم فکرمو متمرکز کنم.
با صدای امیر به خودم اومدم: نمی خوای پیاده شی؟
با حواس پرتی نگاهی به اطراف انداختم تو یه کوچه ی بن بست بودیم. پرسیدم: اینجا کجاست؟
-چهارتا کوچه بالاتر از خونتون.
و نگاه متعجب منو که دید ابرو بالا انداختو با استفهام گفت: انتظار نداشتی که دم در خونتون پیادت کنم؟
درو باز کردمو خواستم پیاده شم که گفت: صبر کن.
منتظر نگاهش کردم که گوشیشو از رو داشبرد برداشتو شماره گرفت. همون لحظه گوشیم زنگ خورد. صدای گوشی من که اومد تماسو قطع کردو گفت: شمارم افتاد رو گوشیت. من آدم پرحوصله ای نیستم خوب فکراتو بکن تا آخر همین هفته بهت زنگ می زنم اگه جوابت با حرفایی که من امروز زدم نه هست جواب نده اون موقع منم شمارنو پاک می کنمو می شیم دوتا فامیل دور همون طور که تا الآن بودیم .ولی اگه جواب دادی معنیش اینه که همه ی حرفامو قبول کردیو می تونیم با هم باشیم.
به نظر می رسید دیگه حرفی نداره منمم حرفی نداشتم پیاده شدم. قبل از اینکه درو ببندم گفت: پنج شنبه شب بهت زنگ می زنم. فعلا"
اینو گفتو با سرعت رفت.
بالاخره تو یه کوچه ی خلوت ماشینو نگه داشت هوا تاریک شده بود .ماشینو خاموش کردو دست راستشو پشت صندلی من گذاشتو صورتشو به صورتم نزدیک کردو تو چشمام خیره شدو گفت: هنوز سر حرفت هستی؟
به سختی نگاهمو از چشماش گرفتمو گفتم: آره
این آره برعکس دفعه ی قبل با فکرو بدون عجله از دهنم بیرون اومد.
چونمو تو دستش گرفتو مجبورم کرد دوباره به چشماش نگاه کنمو گفت: مطمئنی؟
با حرکت سر تایید کردم.
چونمو رها کردو دستشو از پشت صندلی برداشتو گفت: باشه من حرفی ندارم فقط چندتا چیزو باید بدونی
دوباره نگاهم کردو ادامه داد: نمی خوام هیچ کس حتی آسمان بدونه .
باز سرمو تکون دادم حتی اگه اونم نمی گفت نمی خواستم به کسی حرفی بزنم.
-دوستندارم برای کارام بهت توضیح بدم اینکه کجا بودم با کی هستم چرا به فلانی نگاه کردم یا چیزای دیگه می فهمی که
-یعنی می گی...
حرفمو قطع کردو گفت : بذار راستو حسینی بهت بگم من عاشقت نیستم هیچ حسی هم بهت ندارم تو هم برام مثه دخترای دیگه ای با یکم خوشگلی چاشنیش. پس انتظار نداشته باش واست ادای این پسرای عاشق بیست ساله رو در بیارم. اهل رمانتیک بازی و این حرفا هم نیستم .ما فقط قراره با هم باشیم هیچ تعهدی هم نسبت بهم نداریم یعنی نباید انتظار داشته باشی فقط با تو باشم . تو هم مثه من آزادی واسم مهم نیست که چی کار می کنی یا با کی هستی هرکدوم زندگی خودمونو داریم.
خودمو برای شنیدن هر حرفی آماده کرده بودم با این وجود یکم از حرفاش جا خورم فقط یه سوالم بی جواب مونده بود پرسیدم: میشه بگی منظورت از باهم بودن دقیقا" چیه؟
پوزخندی زدو گفت: یعنی چی؟ ببین اگه می خوای واسم نقش خواهرو بازی کنی قربون شما. خودم یه دونه خوبشو دارم شمارو به خیرو مارو به سلامت.
بعد هم ماشینو روشن کردو راه افتاد مغزم قفل کرده بود قدرت فکر کردن نداشتم.بی حرف سرمو به سمت شیشه برگردوندم . همون موزیک دفعه ی پیش پخش می شد و تموم که می شد دوباره از اول شروع می شد انگار همین یه آهنگو بیشتر نداشت صداش شدید رو اعصابم بود. دستم به سمت ضبط بردم که خاموشش کنم. ولی نزدیک ضبط امیر دستمو گرفتو روی پام گذاشتو گفت: این موزیک مورد علاقه ی منه امیدوارم باهاش مشکلی نداشته باشی.
چیزی نگفتمو دوباره سرمو به سمت شیشه چرخوندم. نگاهم به خیابون بود ولی چیزی نمی دیدیم حرفای امیر تمام ذهنمو درگیر خودش کرده بودو نمی تونستم فکرمو متمرکز کنم.
با صدای امیر به خودم اومدم: نمی خوای پیاده شی؟
با حواس پرتی نگاهی به اطراف انداختم تو یه کوچه ی بن بست بودیم. پرسیدم: اینجا کجاست؟
-چهارتا کوچه بالاتر از خونتون.
و نگاه متعجب منو که دید ابرو بالا انداختو با استفهام گفت: انتظار نداشتی که دم در خونتون پیادت کنم؟
درو باز کردمو خواستم پیاده شم که گفت: صبر کن.
منتظر نگاهش کردم که گوشیشو از رو داشبرد برداشتو شماره گرفت. همون لحظه گوشیم زنگ خورد. صدای گوشی من که اومد تماسو قطع کردو گفت: شمارم افتاد رو گوشیت. من آدم پرحوصله ای نیستم خوب فکراتو بکن تا آخر همین هفته بهت زنگ می زنم اگه جوابت با حرفایی که من امروز زدم نه هست جواب نده اون موقع منم شمارنو پاک می کنمو می شیم دوتا فامیل دور همون طور که تا الآن بودیم .ولی اگه جواب دادی معنیش اینه که همه ی حرفامو قبول کردیو می تونیم با هم باشیم.
به نظر می رسید دیگه حرفی نداره منمم حرفی نداشتم پیاده شدم. قبل از اینکه درو ببندم گفت: پنج شنبه شب بهت زنگ می زنم. فعلا"
اینو گفتو با سرعت رفت.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 0:29 توسط sahar
|
در گفتن و شنیدن جمله دوستت دارم چه هست؟کسی که می گوید عاشق تر می شود و کسی که می شنود بی تفاوت تر