رمان صليب عشق-6
فصل6
با چشماني گرد شده زل زدم بهش.
-آراد من گفتم بدون مقدمه چيني ولي نه ديگه تا اين حد.
خنديد و گفت:حق با تو.ولي من كه گفتم اهل مقدمه چيني نيستم..........حالا اينا را ولش كن نظرت راجع به من چيه؟
-راجع به تو ...خوبي،مهربوني،خوشتيپي،گل پسر روزگاري،هر دختري آرزوي اينو داره كه به كسي مثل تو تكيه كنه.اما در مورد من اين صدق نمي كنه.
لبخندش محو شد-يعني چي؟
-ببين اراد تو همه ي ويژگي هاي خوب را واسه ي ازدواج داري اما معيار من فقط اينا نيست.
-اخه چرا؟
_آراد ما از بچگي با هم بزرگ شديم هميشه به تو به چشم برادر نگاه مي كردم نمي تونم يه دفعه يه سمت ديگه بهت بدم. جدا از اين اون معياري كه من دارم توي تو نيست.
-مگه تو چي مي خواي از شريك زندگيت؟
-فكر مي كنم مهم ترين معيار من علاقه في ما بينه.
-ولي ترسا من اونقدر دوست دارم كه علاقه ي من واسه ي يه زندگي كافي باشه.
-درك نمي كني كه چي ميگم آراد.حتي تو به قول خودت خيلي به من علاقه داشته باشي وقتي من تو زندگي واسه ي پيشرفتمون هيچ تلاشي نكنم ناخداگاه زندگيمون از پاي بست ويران ميشه.آراد اونقدر برام مهمي كه دوست دارم بهترين زندگي رو داشته باشي ولي اينم ميدونم كه تو با من خوشبخت نميشي خواهشا فراموشم كن و بچسب به زندگيت .
چند دقيقه اي بينمون سكوت بود تا اينكه آراد لبخند تلخي زد و گفت:باشه براي خودم متاسفم كه تو اين همه سال نتونستم جايي تو قلبت باز كنم.پس حداقل مثل يه برادر روي من حساب كن هميشه هم اينو يادت باشه كه يه آراد دورادور مواظبته.
-مرسي آراد تو خيلي خوبي فقط من رو ببخش.
آراد با لبخند محوي گفت:هيس...چي ميگي؟من كي باشم كه بخوام تو رو ببخشم.
...........................................................................................................
امروز رفتيم با ايلراي پيش يه پزشك كه بعد از پرسيدن سوالاتي گفت كه اول ايلي بايد آزمايش بده تا بعد جواب قطعي رو بدهند.ايلراي رفت آزمايش داد و اومد.نشستيم روي صندلي هاي اتاق انتظار تا جواب آزمايشش حاضر بشه.نگاهي انداختم به ايلراي با پاهاش رو زمين ضرب گرفته بود،هر موقع كه استرس داشت يا عصباني بود اينكارو مي كرد.منم دست كمي از اون نداشتم دلشوره ي عجيبي افتاده بود به جونم همش دلم گواهي بد ميداد.زير لب آيت الكرسي مي خوندم.
-تري؟
برگشتم طرفش.
-تري حالم بده حس ميكنم اتفاق بدي مي خواد بيفته.
با عصبانيت توام با ترس گفتم:ايلي يعني چي اين حرفا؟تو هيچيت نيست اينو مطمﺌنم.
در كمال ناباوري ديدم كه يه قطره اشك از چشمش سر خورد.
بغضم داشت سر باز مي كرد كه همون لحظه پرستاري رو به ما گفت:آقاي ايلراي آوانسيان؟
ايلراي با صدايي تحليل رفته گفت:بله؟
پرستار:جواب آزمايشتون حاضره.
ادامه دارد...
در گفتن و شنیدن جمله دوستت دارم چه هست؟کسی که می گوید عاشق تر می شود و کسی که می شنود بی تفاوت تر