رمان ساحل آرامش
- پاشو مادر.باید برای جمع و جور کردن این همه ریخت و پاش از یک جایی شروع کنیم.
نالیدم و گفتم:
- وای مامان جان تورو خدا امشبه رو ولم کن.من لااقل تا فردا صبح باید به این پاها استراحت بدم.الان داشتم فکر می کردم چطور تا اتاقم برسم.شما می گویید پاشم جمع و جور کنم!!
- خوب حقته مادر.چقدر گفتمت این کفش ها به دردت نمی خوره گفتی الا بلا که همینا.من تعجبم تو چطوری از سر شب با همین کفشها اینقدر رقصیدی حالا به کار کردن که رسید نمی تونی!!
از خرید کفش ها یادم آمد.مامان اصلا به این کفش ها راضی نبود ولی کلی قهر و ناز کردم تا بالاخره رضایتش را گرفتم قصدم این بود که قدم را از آن چه هست بلند تر نشان بدهم و بزرگتر به نظر برسم.
عمو مصطفی که به صحبت های ما گوش می داد خندید و به مامان گفت:
- اذیتش نکن زن داداش خسته شده.شما هم امشب کاری نکنید خیلی خسته اید.
به روی عمو مصطفی خندیدم.مامان کوتاه نمی آمد.
- نه بابا لااقل باید آشغالها را که جمع کنیم.
و مشغول شد ولی من واقعا توان انجام هیچ کاری را نداشتم.عمو با نگاهی به سر تا پای من دوباره گفت:
- ولی زن داداش ماشاالله بنفشه هم رو کاره.با رفتن بهنوش باید به فکر این یکی باشی.
مامان با دلخوری جواب داد:
- وای داداش نگو .بنفشه هنوز 16 سالشه برای این هنوز خیلی وقت داریم.باید مثل بهنوش درسش را بخوانه نوبتی هم که باشه نوبت بچم بهزاده.داره دیرش هم میشه.اون خودش بس که نجیبه صداش در نمی یاد خودمون باید حیا کنیم و کاری بکنیم.
من که بر عکس بهنوش که عاشق درس خواندن بود و به همه ی خاستگارهایش جواب رد می داد اصلا میانه ای با درس خواندن نداشتم تازه با گفته عمو مصطفی گل از گلم شکفته شده بود، با آب پاکی که مامان روی دستم ریخت ساکت شدم.کفش دیگر را هم از پاسم در آوردم بلند شدم و به مامان گفتم:
- چی کار کنم مامان بالاخره همین الان جمع می کنید یا نه؟
- نه فقط آشغالها را جمع می کنم که تا صبح بو نگیره صبح اول وقت شوکت میاد.تو برو استراحت کن که فردا بهانه نیاری.
آقاجون قبل از ما به اتاقش رفته و خوابیده بود. به مامان و عمو شب بخیر گفتم و از پله ها به زحمت خودم را بالا کشیدم وقتی در اتاقم را باز کردم بدون این که برق را روشن کنم اتاق مثل هر شب تاریک نبود.یک نور دیگر اتاق را کمی روشن تر از شب های پیش کرده بود.کرکره اتاقم کنار بود.جلو رفتم و منبع نور را پیدا کردم.
ساختمان جلو ساختمان ما که به تازگی ساخته شده بود و یکی از پنجره هایش درست رو به رو و نزدیک اتاق من قرار داشت برقش روشن بود. یادم آمد که صبح بهزاد می گفت برای ساختمان جدید اسباب کشی می کرده اند.
خیلی دیر وقت بود . با خودم فکر کرده ام حالا ما عروسی داشتیم و تا این موقع بیدار مانده ایم اینها چرا مثل ما نخوابیده بودند. پنجره ی اتاق روبه رو به خاطر هوای گرم تابستان باز بود صدای آهسته ی یک آهنگ تند را میشنیدم از همان اهنگ هایی که با روحیه ی شاد من جور بود و خیلی دوست داشتم.
کسی دیده نمی شد. خیلی دوست داشتم بدانم که اتاق متعلق به کیست. از ته دل آرزو کردم که اتاق دختری به سن خودم باشد تا بتوانم با او دوست شوم.
برگشتم و به تخت خالی بهنوش و کتابخانه ی کتاباش نگاه کردم.با این که خیلی دوست داشتم اتاق هر چه زودتر فقط مال خودم شود و راحت باشم ولی جای خالی او حالا رنجم می داد و دلم گرفت.
من و بهنوش دو اخلاق متضاد داشتیم و به هیچ وجه با هم جوش نمی خوردیم ولی هر چه بود خواهر بودیم 16 سال با او زندگی کرده بودم و به هم عادت داشتیم.گرچه خیلی سر به سرم می گذاشت اما خیلی هم مهربان بود. وقتی مریض می شدم مثل پروانه به دورم می گشت. همیشه منتظر بود که من یک سوال درسی بپرسم که البته خیلی کم پیش می آمد، با چه دقتی برایم توضیح می داد و اصرار داشت که به زحمت در مخم جا دهد ولی من که فقط به فکر شیطنت بودم اندازه ای درس می خواندم که نمره ای بخور و نمیر بگیرم و تجدید نیاورم.
درست عکس او که تا وقتی لیسانسش را نگرفت هر چه مسعود پسر دائی ام جلزو ولز کرد و به خاستگاریش فرستاد جواب نداد.تازه حالا هم قصد فوق لیسانس گرفتن را داشت و هنوز هم سر باز می زد تا اینکه عاقبت خود مسعود پا پیش گذاشته و شخصا از خودش تقاضای ازدواج کرده بود و قول داده بود که در ادامه ی درس خواندن نه تنها پیگیرش نمی شود که کمکش هم می کند. اینچنین بود که بهنوش خانم که البته خودش هم بی علاقه به مسعود نبود بله را گفته و امشب به سلامتی طی جشن مفصلی او به مسعود رسیده بود و اتاق خالی هم به من.
لباسم را عوض کردم.سنجاقهای سر را از میان موهایم در آوردم.موهام بس که تافت خورده بود سفت و خشک شده بود. چاره ای نداشتم. با یک دوش گرم خستگی ام کمی رفع می شد و هم موهایم به حالت اولیه بر می گشت. بعد از حمام همین اندازه که به تختم رسیدم سرم نرسیده به بالش بیهوش شدم.
فکر می کنم این شیرین ترین خوابی بود که تا به حال کرده بودم. حتی این اخلاقم هم
با بهنوش فرق می کرد. او می گفت وقتی زیاد خسته می شود خوابش نمی برد ولی من هر چه
خسته تر بودم خوابم بیشتر بهم مزه می داد.
با صدای آهنگی شاد و هیجان
انگیز که اهنگ روز هم بود چشم گشودم. عاشق این مدل اهنگها بودم، به نظرم روحیه ی
آدم را زنده می کرد.غلتی زدم احتمال دادم که این صدا از پنجره ی روبه رو باشد.
خوشحال شدم. مطمئنا اتاق متعلق به یک جوان بود و اگر دختر می بود که عالی می شد.
صدای چند ضربه به در و متعاقب ان در باز شد و سر بهزاد را دیدم.
- پاشو
خواهر کوچولوی تنبل مامان احضارت کرد.
به رویش لبخند زدم و جواب
دادم:
- باشه داداش زود میام.
با رفتن او تازه به بدنم کش و
غوسی دادم و غلتی دیگر زدم.عاشق داداش بهزادم بودم.او و داداش بهنام هم مثل منو
بهنوش دو قطب مخالف بودند. بهنام سرد و خشک ولی بهزاد مهربان و خونگرم بود. با همه
بخصوص با من که خواهر کوچولو صدایم می زد نرم و راحت بود.
بین پسرهای
فامیل به عاقلی و نجابت معروف بود . دخترهای دم بخت فامیل برای یک نگاهش که به ندرت
پیش می آمد چشم در چشم نامحرم شود غش می کردند. مامان دخترهای زیادی را از بین
فامیل به او پیشنهاد داده بود ولی او شدیدا مخالف ازدواج فامیلی بود و از مامان
خواسته بود بین غریبه ها برایش موردی مناسب البته با نظر خودش انتخاب کند. 27 سال
سن داشت و مهندس کامپیوتر بود. با دوستش شرکتی دست و پا کرده و راضی به نظر می
رسیدند. داداش بهنام 30 ساله بود و خیلی زودتر از بهزاد ازدواج کرده بود و حالا دو
دختر 6 ساله و 5 ساله داشت و با اقاجون که فروشگاه لوازم منزل در بازار داشت مشغول
بود و به عبارتی عصای دست آقاجون بود. بهنوش هم 25 ساله و به قول آقاجون من هم که
ته تغاری خونه بودم 16 سال و امسال به سوم دبیرستان می رفتم.
بهنوش کمی
سبزه با موهای حالت دار مشکی بود ولی من پوست سفیدی داشتم و موهای قهوه ای تیره و
همین همیشه بهنوش را شاکی می کرد. با نارضایتی به مامان می گفت شما بین بچه هاتون
فرق گذاشته اید. مامان به این حرف او می خندید و در جوابش می گفت:
-
دخترم گلم سبزه ها نمک بیشتری دارند.
من در ادامه ی حرف مامان می
گفتم:
- راست میگه مامان گمانم نمکش زیاد بوده که مسعود را نمک گیر
کرده.
و بهنوش از این جواب ها خشونود می شد ولی در عوض قد بهنوش از من
خیلی کشیده تر بود و اندام زیبایی داشت که مرا عصبانی می کرد به همین خاطر همیشه
دلم می خواست کفش پاشنه بلند بپوشم تا از او کم نیاورم گرچه بهنوش عثیده داشت که من
هنوز تا 18 سالگی وقت قد کشیدن دارم ولی حالا عجله می کنم. با این وجود باز هم
نگران بودن. از لحاظ چهره تقریبا مثل هم بودیم و به قول دختر خاله ام میترا چشمهای
آهویی و کشیده و لبهای قلوه ای داشتیم. از همه بهتر قشنگتر از نظر او گونه های
برجسته مان بود.
همین تعریف هایی که از چهره ی زیبایم می شد مرا از خود
راضی کرده بود. خیلی دوست داشتم جلب توجه پسران جوان را کنم. یاد دیشب افتادم.
در همه ی عروسی ها و جشن هایمان بعد از رفتن غریبه ها زن و شوهر های و
دختر پسر های فامیل با هم می رقصیدیم دیشب محسن برادر مسعود لحظه ای از کنارم دور
نمی شد.
به قدری برایش عشوه می آمدم که حس می کردم هر لحظه می خواهد
چیزی به من بگوید چشماش پر از احساس بود و می فهمیدم برای مهار این احساس خیلی تلاش
می کرد.
آخر شب هم که برای بدرقه عروس و داماد راهی بودیم من جلوی در
بلاتکلیف ایتاده بودم که صدای محسن را شنیدم او جلوی ماشین خواهرش نشسته بود . عقب
ماشین بیشتر از حد ظرفیتش پر بود اما او تنها روی صندلی جلو کنار راننده که حامد
شوهر مهناز بود نشسته بود.
- بنفشه اگر می خواهی بیا اینجا جای یکی دیگر
هم هست.
و خودش جا باز کرد.
بدم نمی امد کنارش بنشینم ولی
مردد بودم عمدا کمی این پا و ان پا کردم و بعد رفتم کنارش نشستم. مهناز و مریم دختر
دایی هایم و بچه هایشان صندلی عقب را کاملا اشغال کرده بودند و با صدای بلند دستگاه
ماشین دست می زدند و هم خوانی می کردند.
چند دقیقه نگذشته بود بهزاد را
دیدم که با عجله مشغول مرتب کردن ماشین ها و جمع و جور کردن مهمان ها بود از
کنارمان گذشت تا چشمش به من افتاد که تنگ بقل محسن نشسته بودم جلو امد. در جلو را
باز کرد و با خوشرویی گفت:
- بنفشه جان چرا اینجا نشستی جارا تنگ کردی.
بیا بریم ماشین بهنام جا داره.
منتظر نشد و مرا بیرون کشید محسن
گفت:
- جامون تنگ نشده بهزاد.
حامد پوزخندی معنی دار زد ولی
بهزاد ندیده گرفت تشکر کرد و در ماشین را بست. همانطور که دست مرا گرفته بود و به
طرف ماشین بهنام می برد به نرمی گفت:
- خواهر کوچولو
داشتیم!
خودم رو به نفهمی زدم و پرسیدم:
- چیرو
داشتیم؟!
در جلوی ماشین بهنام را برایم باز کرد و مرا کنار فروغ همسر
بهنام گذاشت و در گوشم آهسته گفت:
- ای شیطون.
بعد خطاب به
فروغ گفت:
- زن داداش، بنفشه تا رفیتم و برگردیم امانت دست
شما.
فروغ مرا کنارش جا داد و دستش را دور گردنم انداخت.
-
برو آقا بهزاد. این کوچولو همه جا، جا میگره.
نسبت کوچولویی که به من
چسبانده بود ناراحتم کرد، ولی به احترامش چیزی نگفتم. از سر شب با این کفش های
پاشنه ده سانتی کلی به خودم فشار آورده بودم ، موهایم را در آرایشگاه همراه عروس
پیچیده بودم و با هزار خواهش تمنا مامان را راضی کرده و کمی آرایش کرده بودم و به
نظر خودم یک خانم کامل بودم با این حال کوچولو خطاب شدم.
صدای چند ضربه
به در افکارم را پاره کرد. وقتی گفتم بفرمایید در باز شد و سحر دختر بزرگ بهنام
دوان دوان به طرفم دوید. بغل باز کردم و او را در آغوش کشیدم. مرا بوسید و گفت:
- عمه مامانی میگه بیا پایین دیگه همه اومدند.
من هم او را بوسیدم.
- باشه خوشگله برو به مامانی بگو عمه تا 5 دقیقه
دیگه میاد.
با رفتن سحر از تختم بیرون امدم.لای در اتاقم را باز کردم و
صدای شلوغی را شنیدم. خدارا شکر کردم که طبقه ی بالا سرویس بهداشتی داشت و لازم
نبود برای این کار حتما پایین بروم. بعد از شستن سرو رویم و تعویض لباس جلوی پنجره
امدم که ان را ببندم. سر پسر جوانی را در اتاق روبه رو دیدم و فهمیدم اتاق به پسر
جوانی تعلق دارد. با دلخوری پنجره را بستم و از اتاق خارج شدم.
از پله
ها که پایین امدم سحر و صبا به طرفم دویدند. زانو زدم و هر دو را بغل گرفتم و
بوسیدم. فروغ گفت:
- چشمات چه بادی کرده بنفشه.
سلام کردم.
عمو مصطفی و عمو مرتضی هم با خانواده امده بودند مخصوصا که امروز جمعه هم
بود.
جواب سلامم را گرفتم و بعد از احوالپرسی به اشپزخانه رفتم. مامان
جلو اشپزخانه به من ربخورد.
- عجب صبح زود بیدار شدی و کمک
کردی.
- سلام مامان جون، خوب بیدارم می کردی.
- علیک سلام.
همچین بیهوش شده بودی که مگر می شنیدی. چند مرتبه اومدم صدات زدم بیفایده
بود.
مامان را بوسیدم و وارد اشپزخانه شدم. شوکت خانم کارگر مامان امده
بود و از ان همه شلوغی شب گذشته اثری به جا نگذاشته بود حتی غذای ظهر هم آماده
بود.یک فنجان برداشتم که برای خودم چای بریزم صدای بهنام را از جلو اشپزخانه شنیدم
که صدا زد شوکت خانم .
- سلام داداش مثل اینکه شوکت خانم رفته حیاط
بشوره.
- علیک سلام، پس خودت یک سینی چای کامل بریز و
بیار.
با یک سینی چای وارد پذیرایی شدم.سلام کردم و بعد از این که به
همه چای تعارف کردم به اشاره اقاجون در کنارش نشستم. عمو مصطفی به رویم لبخند زد و
به اقاجون گفت:
- خوب داداش بهنوش را که فرستادی خانه بخت، بهزاد را هم
امروز فردا پرش میدی می مونه ته تغاری. آقاجون دست سنگینش را دور گرنم انداخت و
جواب داد:
- خدارو شکر که برای این یکی هنوز خیلی وقت داریم. بنفشه تا
دکتراش را بگیرد لااقل ده سال دیگه می شه عمو مصطفی خندید.
- گمان نکنم.
قولت میدم از همین فردا خاستگار ها پاشنه در خونتون را از جا در
بیاورند.
اقاجون روی سرم را بوسید.
با این که از هر چی درس و
کتاب بود حالم به هم می خورد به اجبار به روی آقاجون لبخند زدم.
ناحار
را خیلی زود صرف کردیم چونکه مامان نگران بود و می خواست زودتر به منزل دایی و
مراسم پاتختی برسیم بعد از نهار به اتاقم رفتم، وقت زیادی نداشتم فوری دوش گرفتم و
لباس پوشیدم فروغ را صدا زدم. امد موهایم را سشوار کشید. باز هم مثل دیشب اندکی دست
به صورتم بردم و کمی ارایش کردم و دوباره همان کفشهای پاشنه بلند را
پوشیدم.
با ماشین بهنام رفتیم. جلوی در منزل دایی، محسن را دیدم. با
دیدن من چشماش برقی زد و جلو امد. در ماشین را برایمان باز کرد . عمدا حالتی به خود
دادم تا روسری ام بیوفتد تا دل اورا ضعف ببرم و مطمئن بودم که همینطور هم
شد.
همزمان با ما عروس را هم مسعور از ارایشگاه اورد . راستی از دیشب که
بهنوش را ندیده بودم خیلی دلم برایش تنگ شده بود چه برسد به این که او برای زندگی
به شیراز می رفت. جلو رفتم و با اشتیاق در اغوشش گرفتم دلم نیامد ببوسمش. حتی از
دیشب هم خوشگلتر شده بود و مسعود یک لحظه چشم از او بر نمی داشت با هم وارد خانه
شدیم. مانتو اش را که در اورد با لذت براندازش کردم.
قد بلند و کشیده اش
با لباس اندامی بند و دنباله دار صورتی با یقه و سر شانه های باز بی آستین زیبایی
اش را نفس گیر کرده بود. ذوق زده گفتم:
- بهنوش به خدا از دیشب هم خوشگل
تر شدی. من جلو تر برم بگم اسپند آماده کنند خواهر خوشگلم چشم
نخوره.
قبل از رفتنم زن دایی با اسپند وارد اتاق شد با اشتیاق به عروس
زیبایش نگاه کرد و اسپند را دور سرش چرخاند.
مراسم عصرانه پاتختی که
تمام شد زن دایی همه ی فامیل نزدیک را نگه داشت و به خاطر این که عروس داماد وقت
زیادی نداشتند همان شب پا گشا گرفتند. آخر شب دایی به عنوان هدیه سوئیچ یک پراید
صفر را به بهنوش داد.
همان موقع هم آقاجون همه را برای فردا شب دعوت
کرد. او هم می خواست قبل از رفتن عروس داماد پا گشا کرده باشد. شب که به خانه
برگشتیم به اتاق رفتم دوباره صدای همان اهنگ های هیجان انگیز مرا به طرف پنجره
کشید.
پنجره را باز کردم ولی کر کره را کنار نزدم. باز هم پسرک را دیدم
ولی این بار با دقت تر.
تقریبا 20-19 ساله به نظر می رسید و تیپی جدید و
تابع روز داشت از همان تیپ ها که می پسندیدم.
صبح فردا بهنام قبل از
رفتن به مغازه و بردن اقاجون فروغ و بچه ها را اورد و بعد از ظهر هم زودتر از بقیه
خاله و میترا هم برای کمک آمدند. با رسیدن آنها بهزاد هم از شرکت
برگشت.
میترا با دیدن او برقی از شرم و شادی آمیخته در چشمانش پیدا
شد.از نگاهش میفهمیدم که چقدر به بهزاد علاقمند است اما بهزاد مثل همیشه که رعایت
می کرد برای راحتی انها به اتاقش رفت و تا سر شب و امدن مهمان ها بیرون
نیامد.
بعد از این که شیرینی و میوه ها را با کمک میترا روی میز چیدیم و
کارمان تمام شد برای اماده شدن به اتاق رفتیم.
میترا به روی تخت خالی
بهنوش نشست و گفت:
- خوب دیگه اتاق خالی مال خودت شد.
با
ناراحتی گفتم:
- ولی حالا که دیگه بهنوش می رود خوشحال نیستم. از دیشب
که تنها شدم جایش را خالی میبینم. رفتم حمام و وقتی برگشتم میترا پشت کر کره
ایستاده و به پنجره رو به رو نگاه می کرد. باز هم صدای بلند اهنگ به گوش می رسید و
همین باعث کشیده شدن میترا به ان مت شده بود. با وارد شدن من پرسید:
-
اخرش این ساختمونه تکمیل شد. ظاهرا کسی هم ساکن شده آره.
با هیجان جواب
دادم:
- آره توی همین اتاق یک پسر جوان میشینه اون هم از اون تیپا.
- به چه شود.
صادقانه گفتم:
- ولی اگر دختر می
بود با هم دیگه دوست می شدیم بهتر می شد.
میترا با لبخندی معنی دار
گفت:
- خوب با این دوست میشی. تو که بدت
نمیاد.
خندیدم.
- دیدیش.
- خودش را هنوز رویت
نکردم. صدای اهنگش را شنیدم.
- گوش میدی چه اهنگ هایی میگذاره. آدم حال
می کنه.
- اتفاقا خوبه. از این بابت که با هم تفاهم دارید.
لباس پوشیدم و میترا موهایم را خشک کرد . وقتی رسیدیم پایین که تازه خانواده ی
دایی همراه با مسعود و بهنوش رسیدند. بعد از احوالپرسی با همه و بعد از این که با
محسن هم مثل همیشه احوالپرسی کردم و دست دادم با میترا به اشپزخانه رفیتم.میترا که
جای خلوت پیدا کرده بود اهسته گفت:
- محسن چه موس موسی دنبالت می کنه.
وقتی تورا میبینه از ته دل میخنده.
- نه این که اشکان برای تو نمی
کنه.
میترا به شانه ام کوبید.
- کی اشکان را تحویل می گیره.
پسره ی لوس بچه ننه.
ناگهان بهنوش را پشت سرمان دیدیم که خیلی شاکی و
جدی گفت:
- حالا کی گفته که شماها اینقدر بزرگ شده اید که برای محسن و
اشکان شکلک در باورید.
من و میترا به هم نگاه کردیم و خندیدم. بهنوش رو
به من اضافه کرد:
- لطف کنید عوض این چرند و پرندیات زودتر بیاید و
پذیرایی کنید . مثلا من تازه عروسم و باید یک جا بنشینم.
به روی پنجه پا
بلند شدم و با لذت گونه اش را بوسیدم.
- چشم خواهر خوشگلم. بسکه خوشگل
شدی نمی تونم چشم ازت بردارم مثل ماه شدی. من که فکر می کنم آقا مسعود خوشبخت ترین
داماد دنیاست که همچین عروس ماهی گیرش آمده.
بهنوش پشت گردنم را که می
دانست به شدت حساسیت دارم گرفت و قلقلک داد و صدایم را درآورد.
- خیلی
خوب اینقدر چاپلوسی نکن بجنب.
بهنوش بلوز پسته ای خوش دوخت با دامنی سبز
پر رنگ تر از بلوزش که بلند هم بود پوشیده بود و شالی از مخلوط دورنگ به سرش
انداخته بود که با پوستش خیلی هم خوانی داشت.
او از آشپزخانه بیرون رفت
و کنار مسعود نشست. من و میترا شروع به پذیرایی کردیم. میترا عمدا قسمتی را که محسن
نشسته بود به من واگذار کرد و من هر وقت به محسن می رسیدم برقی را در چشمانش حس می
کردم او تازه 21 ساله شده بود و هنوز مدتی دیگر از سربازی اش مانده بود و من از این
که اینچنین او را به بازی بگیرم خوشحال می شدم.
کم کم دیگر مهمان ها هم
از راه می رسیدند و سرمان خیلی شلوغ شد. محسن برای کمک بلند شد و تا اخر شب پا به
پای ما پذیرایی کرد ولی هر وقت به محسن نزدیک می شدیم متوجه نگاه نگران بهنوش می
شدم و تا احساس می کرد که با هم تنها به آشپزخانه می رویم خودش را به بهانه ای پشت
سرمان می رساند.
به قدری خسته شده بودم که وقتی مهمان ها رفتند نفسی به
راحتی کشیدم و به اتاقم رفتم. وقتی به اتاقم رفتم بی اختیار به سمت پنجره نگاه کردم
برق را روشن کردم. هنوز چند لحظه نگذشته بود که برق اتاق روبه رو یک لحظه خاموش
روشن شد. خستگی زیاد قدرت هر گونه عکس العملی را از من گرفته بود. پس بی توجه به او
پینجره را باز کردم و باز هم کر کره را کنار زدم. لباس عوض کردم و روی تخت
افتادم.
به یاد بهنوش و نگاه عصبانی و نگرانش افتادم. او همیشه نگرانم
بود مرا از این بابت ناراحت می کرد او فکر می کرد من بچه ام.البته این را همیشه به
زبان می اورد.می گفت تو احساس می کنی که بزرگ شده ای ولی در اصل 16 سالگی اوج سن
خطر برای دختران است که امیدوارم تو به سلامت از ان خارج شوی و دعوا و بحث ما همیشه
بر سر همین بود.من واقعا احساس بزرگی می کردم و این را کاملا قبول داشتم حتی خیلی
بیشتر از انها که ان موقع فکر می کردم امل هستند، میفهمیدم.
با این که
از گیر دادن های بی موردش راحت می شدم ولی از رفتنش غصه دار بودم مسعود مهندس
ساختمان بود. حدودا 6 ماه پیش شرکتش یک پروژه عظیم تجاری را در شیراز عهده دار شده
بود که به نظر خودش تمام شدن این پروژه 5 الی 6 سال طول می کشید.
آنجا
آپارتمانی اجاره کرده بودند و هفته پیش زن دایی و مامان و مهناز همراه جهاز مفصل
بهنوش به شیراز رفته و خانه شان را چیده بودند.
از مرخصی مسعود مدت
زیادی نمانده بود و قرار داشتند پس فردا به شمال بروند و بعد از یک ماه عسل یک هفته
ای به شیراز بروند و زندگی مشترکشان را آغاز کنند.
به یاد حرکات یا به
قول میترا موس موس های محسن افتادم لبخند زدم و خوابم برد.
فردا بعد از
ظهر بهنوش و مسعود برای خداحافظی آمدند. جلوی در حیاط دست در گردنش انداختم و به
قدری غمناک گریستم که اشک همه را درآوردم و بالاخره این بهزاد بود که مرا از او جدا
کرد و محکم در آغوشش گشرفت.بهنوش با چشمانی اشکبار مرا بوسید. از زیر سینی آینه و
قرآن گذشت و کنار مسعود در ماشین نشست. مامان اشکش را با گوشه چادر گرفت و کاسه اب
را پشت سرشان پاشید.
بهزاد که بغض گلویش مشخص بود گفت:
-
گریه نکن دیگه خواهر کوچولو، تو که هم مون رو ناراحت کردی. حالا خوبه که تا بود
یکسره به هم می پریدید.
به اتاق که رسیدیم یک دستمال تازه از جعبه در
اورد و به من داد.
- بگیر اشکهایت را پاک کن که الان بینی ات هم میاد
بیرون.
میان گریه از این حرفش خنده ام گرفت.سحر و صبا هم با هم
خندیدند.
بعد از شام بهنام و خانواده اش رفتند. به مامان در جمع اوری
ظرف ها کمک کردم و آخر شب به اتاقم رفتم. چراغ اتاق را که روشن کردم باز هم برق
اتاق روبه رو یک بار خاموش روشن شد. حوصله جواب گویی و یا فکر کردن به این موضوع را
نداشتم. حتی به طرف پنجره هم نرفتم. لباس عوض کردم و روی تخت افتادم.
با
نگاه کردن به تخت خالی بهنوش جای خالی اش را بیشتر حس کردم.چشمام خیس شد و از صمیم
قلبم برایش آرزوی سعادت در کنار مسعود کردم.
فردا صبح باز هم از صدای
اهنگ بیدار شدم چه دل خوشی داشت این پسره.
باید زودتر از تختم کنده می
شدم. مامان تصمیم داشت با کمک شوکت خانم یکی دوروزه یک خانه تکانی درست و حسابی
بکنیم و بعد برای خرید وسایل سال جدید تحصیلی که یک هفته دیگر آغاز می شد اقدام
کنیم. بعد از شستن دست و صورتم و تعویض لباس برای بستن پنجره رفتم. پسرک رو به
پنجره من ایستاده بود. تا کر کره را زدم که پنجره را ببندم چشمم به چشمش
افتاد.
پنجره ها خیلی به هم نزدیک بود به وضوح لبخندش را دیدم. در همین
موقع صدای خانمی را شنیدم.
- کامی پسرم گوشی را بردار. با تو کار
دارند.
بدون این که عکس العملی نشان بدهم پنجره را بستم و از اتاقم
بیرون امدم.
تا به پایین برسم به یاد پسرک بودم.یعنی اسمش چی بود.کامی
یعنی چه؟ کامبیز ، کامران!
اصلا چرا به من لبخند زد. او هم فهمیده بود
که همسایه اش دختره. برای همین جلو پنجره کشیک می داد و فهمیدم که روشن و خاموش
کردن چراغ اتاقش هم بی دلیل نبوده.حتما می خواسته از این طریق رابطه برقرار کند.من
چند لحظه سر و صورتش را دیده بودم.قیافه بدی نداشت. موهایش بلند بود و طبق مد روز
آراسته بود. شلوغ و پلوغ و نامرتب که از نظر من خیلی هم جالب آمد.
صدای
مامان و شوکت خانم از اشپزخانه می آمد. جلوی در اشپزخانه ایستادم و سلام کردم. جواب
سلامم را گرفتم مامان گفت:
- زود مادر صبحانه ات را بخور و از اتاق
پذیرایی شروع کن. صندلی بگذار و دکور ها را دستمال کشی کن.
ایفون زنگ
زد. گوشی را برداشتم و صدای فریده خانم همسایه ی دیوار به دیوارمان را تشخیص دادم.
چند لحظه بعد فریده خانم وارد شد. مامان برای استقبالش از آشپزخانه بیرون امد. سلام
کردم.
سلام به روی ماهت بنفشه جان.
و بعد در جواب سلام مامان گفت:
- سلام خانم خسته و دلتنگ
نباشید.
مامان تعارفش کرد.
- سلامت باشید. بفرما
بشین.
فریده خانم که خیلی با مامان صمیمی بود در جواب تعارفش
گفت:
- نه عزیز امروز روز نشستن و مزاحم شدن نیست. برای جا خالی بهنوش
جان. برو من هم میام توی آشپزخونه که از کارت نیوفتی.
و او را که مخالف
بود به زور به طرف آشپزخانه حل داد. مامان و شوکت خانم دوباره مشغول شدند فریده
خانم هم روی صندلی نشست. برای خودم و او چای ریختم فنجان را از من گرفت تشکر کرد و
گفت:
- واه واه افاده ها طبق طبق. این همسایه جدید را دیدی زهرا
جان؟
- نه چطور مگه.
- یه جوری بودن. از اون افاده ای ها.
جلو در خونشون دیدمش رفتم سلام کردم . فکر کردم مثل خودمونه . یک عینک دودی گنده به
چشمش زده بود. ناخن هاش بلند و لاک زده. طوره نگاهم کرد و به زحمت جواب سلامم را
داد که انگاری به زیر دستش جواب میده1 حالم ازش به هم خورد.
مامان اخم
کرد.
- به مردم چی کار داریم فریده جان به ما چه. خوب هر کسی یک جور
اخلاقی داره. نهایتش دیگه سلامش نمی کنیم.
فریده خانم با ناراحتی دستی
تکان داد.
- من که دیگه عمرا. ارزش نداره.
از همسایه جدید که
اسم پسرش کامی بود حرف می زد. بدون توجه به صحبت های انها چایی را خوردم و به جای
صبحانه دو تا شیرینی خوردم. دستمال های گردگیری را برداشتم و از آشپزخانه خارج
شدم.
ان روز و روز بعد سه نفری به شدت کار کردیم و کل خانه را حسابی
تمیز کردیم. مدرسه هم خوب چیزیه. اگه درس هم نمی خواندم حداقل از این کارهای طاقت
فرسا که راحت بودم.
دلم برای شیطنت های بین مدرسه و گلناز تنگ شده بود.
او زیاد با کارهای من موافق نبود ولی خوب بالاخره دوست بودیم و هیچکدام دلمان نمی
امد تنهایی به مدرسه برویم.
گلناز همکلاسی ام دو کوچه با ما فاصله داشت.
جلو کوچه انها سوار اتوبوس می شدیم و به دبیرستان می رفتیم در مدت تعطیلات فقط دو
مرتبه همدیگر را دیده بودیم. بیشتر با تلفن با هم در ارتباط بودیم و برای اول مهر
روز شماری می کردیم.
او درسش از من خیلی بهتر بود. البته به قول بهنوش
من هم برای یادگیری استعداد خوبی داشتم ولی دل به درس نمی دادم. نظرم این بود که
انها زندگی را به خود سخت می گیرند. و با درس خواندن زیاد در جوانی شان لذت نمی
برند. تازه کارها تمام شده بود که بهزاد از شرکت برگشت.
- عرض سلام و
خسته نباشید به مادر و خواهر عزیزم.
سلام کردم مادر هم جوابش را
داد:
- علیک سلام مادر. تو هم خسته نباشی.
نگاهی به اطراف
انداخت و جواب داد:
- خستگی ما کجا و خستگی شما کجا.
تازه از
حمام در امده بودم. روی مبل جلوی تلوزون لم داده بودم و خستگی می گرفتم. وقتی بهزاد
تعویض لباس کرد و از اتاقش بیرون امد مامان رو به من گفت:
- بنفشه جان
پاشو مادر یکسری چایی برامون بیار.
بهزاد قاطعانه گفت:
- نه
مامان شما دوتا خسته اید. وظیفه ی منه که چایی براتون بیارم نه شما.
چقدر بهزاد آقاست. خوش به حای کسی که می خواهد همسر بهزاد شود. تازه
بهزاد با سینی چای در کنارم نشست و یک فنجان به دستم داد که تلفن زنگ زد. خودش گوشی
را برداشت. از صحبت هایش فهمیدم که بهنوش است. از جا پریدم و با اشتیاق جلوی بهزاد
ایستادم . بهزاد بعد از احوال پرسی و خوش و بش و صحبت های معمول خداحافظی کرد و
گوشی را به طرف مامان گرفت .
مامان که نگاه ملتمس مرا دید اجازه داد.
گوشی را گرفتم.
- الو سلام بهنوش.
صدای بهنوش سرشار از خوشی
بود.
- سلام خواهر جون چطوری.
- خوبم تو چطوری؟ آقا مسعود
چطوره.
- خوبه عزیزم. خودم هم خوبم. جاتون خیلی خالیه.
-
الان کجایید.
توی یک ویلا در رامسر. از اون بارون هایی هم که تو خیلی
دوست داری میاد. با دیدن بارون یاد تو کردم.
- متشکرم. تا کی
هستید.
- انشاالله خدا بخواهد فردا راه می افتیم به طرف
شیراز.
- خوب کی می آیی تهران.
صدای خنده بلند و سرخوش بهنوش
را شنیدم.
- حالا بگذار برسیم شیراز بعد بپرس کی برمی
گردید.
خندیدم.
- اتفاقا من هم جای تو را این دوروزه برای
خونه تکونی خالی کردم.
- ای بدجنس ناقلا. اون موقع هم وقتشه جای منو
خالی کنی.
- امیدوارم. بهتون خیلی خوش بگذره. از طرف من به آقا مسعود هم
سلام برسون. مامان اینجا منتظره می خواد باهات صحبت کنه . از من
خداحافظ.
گوشی را به مامان دادم. با شنیدن صدای خواهرم انگار خستگی از
تنم گرفته شد. با خوشحالی کنار بهزاد نشستم و دوباره فنجان را برداشتم. وقتی مامان
صحبت هایش با بهنوش و مسعود تمام شد نست پرسیدم:
- مامان کی میریم
شیراز.
مامان نگاه متعجبش را به بهزاد سپس به من انداخت.
-
بگذار برسند برسند سر خونه و زندگیشان فرصت برای شیراز رفتن
زیاده.
بهزاد خندید و دستش را دور گردنم انداخت.
- به حرف
این کوچولو گوش نکن مامان . الان خسته است و در هم و بر هم حرف می
زنه.
شب که برای خوابیدن به اتاقم رفتم اینبار به جای صدای دستگاه صدای
گیتار شنیدم. چند لحظه بعد از این که چراغ را روشن کردم صدای گیتار قطع شد و چراغ
اتاق او خاموش روشن شد. صدای گیتار را دوباره نشنیدم. حدس زدم منتظر جواب مانده.
بدم نمی امد کمی سر به سرش بگذارم پس چراغ را یک بار خاموش و روشن کردم. چند دقیقه
بعد صدای گیتار دوباره به گوش رسید که کسی هم با ان می خواند.
فردا بعد از ظهر همراه مامان به بازار رفیتم و طبق معمول پا در یک کفش کردم و
مانتو و دیگر وسایلم را از بهترین و جدید ترین مد روز البته به صورتی که مدرسه زیاد
ایراد نگیرد خریدیم.
خوشحال و راضی به خانه برگشتیم. همزمان با رسیدن ما
یک ماشین جلو در منزل ایستاد و خانمی خوش تیپ با قدی بلند و شالی که فقط نصف موهایش
را می پوشاند به قول فریده خانم با تکبر تمام از ان خارج شد. اهسته به مامان
گفتم:
- فکر می کنم خانمی که فریده خانم می گفت همین
باشه.
ما جلوی منزلمان رسیده بودیم مامان در جواب گفت:
- خوب
باشه. بیا توی خونه.
بهزاد قبل از ما رسیده بود. با هیجان و اشتیاق
وسایلم را یکی یکی نشانش دادم. بهزاد چهره در هم کشید.
- مامان این
مانتو را دبیرستان ایراد نمی گیره.
مامان با دلخوری جواب
داد:
- چه می دونم . خودش که میگه نه من که حریفش
نیستم.
خودم پریدم وسط.
- نه داداش رنگش تیره است. چیزی نیست
فقط کمی مده اونم گیر نمی دهند. پارسال خیلی ها از این مدل می
پوشیدند.
- شاید خیلی ها از این کار ها بخواهند بکنند ولی فکر نمی کنم
در خور شخصیت خواهر کوچولوی من باشه.
- داداش شما هم خیلی سخت می گیرید
. آخه من جوونم و دوست دارم.
- دوست داری چی؟ که جلب توجه کنی. بخدا
خواهرم هر چی باوقار تر باشی بیشتر جلب توجه می کنی.
بهترین و موئثر
ترین حربه ای را که بلد بودم به کار بستم. دستم را دور گردنش انداختم و گونه هایش
را بوسیدم. او هم با دلخوری صورتم را بوسید و کنارم زد.
- ما وظیفه
داریم تو را راهنمایی بکنیم تو هم سعی کن به گوش بگیری.
برای اینکه به
این بحث کسل کننده خاتمه دهم سر تکان دادم.
- چشم داداش خوبم. قول می
دهم دختر خوبی باشم.
ولی حقیقت این بود که نمی خواستم به قولم عمل کنم.
همان شب به محض وارد شدن به اتاقم با علامت دادن کامی من هم چراغ را خاموش و روشن
کردم. یعنی اولین سیم های ارتباطی را من متصل کردم. پنجره را هم باز کردم و کمی از
کر کره را کنار زدم.
کامی جلوی پنجره ایستاده بود به رویم لبخند زد. باز
هم لبخندش را ندیده گرفتم. ان شب با خیال او خوابیدم. در اوج 16 سالگی و خامی او را
مرد رویاهایم میدیدم. همانطور که دوست داشتم شاد و شنگول و تابع مد روز
بود.
چند روز گذشت. کم کم شب ها کر کره بیشتر کنار می رفت و حالا جسور
تر با لباسهای بی آستین و موهای باز روی شانه ام به راحتی در برابر چشمان حریص او
که هر چند وقت یکبار نگاهش در اتاق من بود در اتاق رزه می رفتم و هر شب او مقدار
بیشتری از فکرم را اشغال می کرد و جای خالی بهنوش را می گرفت.
با گلناز
برای روز اول مهر قرار گذاشته بودیم.
قبل از بیرون رفتنم دوباره خودم را
در آینه برادنداز کردم. از نظر خودم کامل بودم و دل جوان ها را به راحتی آب می
کردم. خشنود و سر حال از خانه خارج شدم. جلو کوچه گلناز به هم رسیدیم. با خوشحالی
همدیگر را در آغوش گرفتیم. چند تا پسر از کنارمان گذشتند و چندتا متلک نثارمان
کردند. گلناز سرخ شد و من که متوجه شدم به خوبی مورد توجه قرار گرفته ام قند در دلم
آب شد.
تا مدرسه انقدر حرف برای گفتن انبار کرده بودیم که گذشت مسیر را
نفهمیده و یک ایستگاه گذشته از مدرسه به خود امدیم. با کلی خنده مسیر را
برگشتیم.
بوی مهر و بوی مدرسه. بچه ها با خوشحالی از هم استقبال می
کردند و همه شاد بودند.
باز هم با گلناز کنار هم بودیم. با دبیر های
تازه آشنا شدیم و بهتررین دقایق یعنی دقایق زنگ تفریح را با هم گذراندیم و ساندویچ
خوردیم. ظهر که به منزل برگشتم روحیه ام تازه بود. درباره ی کامی چیزی به گلناز
نگفتم. تا وارد اتاق شدم کیفم را گذاشتم و ضبط را روشن کردم. یعنی ورودم را اعلام
کردم. کامی فورا جلوی پنجره امد. کمی کر کره را کنار زدم برایم دست تکان داد. حس
کردم او هم بیشتر به من وابسته شده است. در جواب دست تکان دادانش نیم لبخندی زدم و
از جلوی پنجره کنار رفتم.
صبح فردا که برای رفتن به دبیرستان از منزل
خارج شدم او را جلو در منزل خودشان دیدم. برای اولین بار با روبه رو شدن پسری بر
خود لرزیدم. خودم هم علت این اضطراب را نفهمیدم.
مسیرم از جلوی او می
گذشت. کسی در کوچه نبود. با زانوان لرزان به کنارش رسیدم. با صدایی که به نظرم خوش
آهنگ ترین موسیقی دنیا بود آهسته گفت:
- سلام خانم. من کامران
هستم.
هیجان زده تر از ان بودم که واکنش نشون بدم.
صبح فردا قبل از بیرون آمدن از خانه ، جلو در حیاط به صورتی که مامان نفهمد
موهای جلوی سرم را به طرزی که به نظر خودم خیلی به صورتم می آمد بیرون دادم.
همانطور که حدس می زدم او را جلوی در منزلشان دیدم. ظاهرا مشغول بستن بند
کفشهایش بود ولی می دانستم که منتظرم است. وقتی از کنارش رد شدم چند قدم بعد از من
پشت سرم به راه افتاد.
خوشحال شدم که مراقبم است. به هیچ وجه دوست نداشتم از
همسایه ها کسی مارا با هم ببیند.
از کوچه خودمان که گذشتیم و قبل از اینکه به
کوچه گلناز برسیم فاصله اش را با من کمتر کرد و پرسید:
- می تونم بپرسم اسم
قشنگت چیه همسایه؟
ترسیدم. جوابش را ندادم. گلناز را از دور دیدم . به سرعت قدم
هایم افزودم و خودم را به او رساندم کامران هم با دیدن گلناز از ما فاصله گرفت.
گلناز نگاهی به او سپس به من انداخت.
- این همون پسره است.
سر تکان دادم .
گلناز هم با ناراحتی سر تکان داد.
- بنفشه بهش رو ندی. دیروز سلامت کرد امروز
همراهیت کرد. کاری نکنی برات دردسر ساز بشه
- مگر چه کار کردم. اسمم را پرسید
ولی بهش نگفتم.
گلناز که ناراحتی ام را دید با تاسف سر تکان داد.
- ببین
عزیزم به من مربوط نمیشه اگر هم چیزی می گویم فقط به این خاطره که دوستمی و دوستت
دارم من که می دونم تو بدت نمی آید. گذشته از اون این ریخت و قیافه است که پسره
داره. کاملا مشخه که لات و بیکاره است.
از نسبتی که به من و او داد حسابی جا
خوردم و عصبانی شدم .
- یعنی تو میگی من باهاش حرف زدم و به تو نمی گم. منظورت
اینه که من از جلف بازی خوشم می آید.
گلناز سعی می کرد منظورش را باز کند.
- نه بنفشه جان من فقط می ترسم گولت بزنه.
با ناراحتی چند قدم از او جلو
افتادم.
- تو نمی خواد برای من نگران باشی.
گلناز خودش را به من رساند و
دستم را به اصرار گرفت.
- صبر کن. حالا چرا اینقدر ناراحت می شی.
دلم می
خواست می گفتم که از نسبتی که به ریخت و قیافه ی کامران داده ناراحتم ولی چیزی
نگفتم تا به مدرسه برسیم هر چی گفت جوابش را ندادم ولی در برگشت انقدر اصرار کرد و
نازم را کشید که با او آشتی کردم آن شب هم جلو پنجره کامران را دیدم ولی باز هم عکس
العملی نشان ندادم.
به قول معروف با دست پس می زدم و با پا پیش می کشیدم. جوابش
را نمی دادم اما برای دیدنش بی تاب بودم و جلو پنجره می رفتم.
فردا صبح باز
همان برنامه تکرار شد. من برای جلب توجه و زیباتر شدن موهایم را بیرون دادم و او هم
تا نرسیدن به گلناز همراهیم کرد و با لحنی مهربان و عاشق پیشه که دل جوانم را زیر و
رو می کرد اسمم را پرسید و من جوابی ندادم و به گلناز دروغ گفته ام که به او اخم
کرده ام.
کاش مثل گلناز بازتر و روشن تر به این جریان نگاه می کردم و افسار دل
سرکشم را می کشیدم.
سه هفته از اول مهر به این ترتیب گذشت. مامان و خاله سخت در
تکاپوی یافتن همسری مناسب برای بهزاد بودند و روزی نبود که صبح یا بعد از ظهر به
آدرس هایی که از این طرف و ان طرف می گرفتند برای خاستگاری نروند. مامان می گفت
خاله ظاهرا دوست داشت برای خاستگاری از میترا اقدام می کردیم ولی وقتی که مطمئن شده
خبری نیست با زبان بی زبانی گفته حالا که بهزاد نخواسته یکی از دخترهای فامیل را
مفتخر کند لااقل تلاش می کند که این پسر خوب به دست فرد مناسبی برسد.
من هم با
خودم مشغول بودم و هر روز تا جلو کوچه گلناز با کامران و از آنجا با او به مدرسه می
رفتم و برمی گشتم هر سال چیزی از درس و مدرسه نمی فهمیدم چه برسد به امسال که همه ی
هوش و حواسم را کامران اشغال کرده بود. تنها تغییری که کرده بود این بود که شیطنت
از سرم پریده بود و ساکت تر شده بودم.
کاملا معلوم بود که گلناز به چیزهایی که
راجع کامران می گفتم مطمئن نبود. کامران هم هر روز با تیپ و قیافه ای متفاوت که من
عاشقش بودم بیشتر اسیرم می کرد. موهایش را که به نظرم خوش حالت ترین موها می امد هر
روز به طریقی می آراست . شلوارهایی که می پوشید معمولا لی بود مطابق روز و هر روز
عوض می کرد و لباس هایش با عکس ها و برچسب های شاد و زیبا خودنمایی می کرد.
چند
بار در برگشتن از مدرسه مادرش را دیده بودم. مودبانه سلام کرده بودم او هم با زحمت
و ناز و افاده جوابم را داده بود.
من هنوز هم به کامران جوابی نداده بودم و
حرکتی مبنی بر ناراحتی نشان نداده بودم.
هوا کم کم سر می شد. پنجره را باز نمی
کردم ولی کر کره را کنار می زدم تا شبها که اتاق روشن است او به راحتی مرا ببیند.
زمزمه ای از همسایه ی جدید میان همسایه ها و حتی خانه ما به گوش می رسید تا
جایی که بهزاد که به شدت مخالف غیبت کردن بود به مادر گفت:
- مامان این همسایه
جدید به نظر جالب نمی رسد. بهتر است باهاشون رفت و آماد نکنی.
مامان با
نارضایتی در جوابش گفت:
- نه مادر کی می خواد رفت و امد بکنه. به قول فریده
خانم، خانم صد من افاده داریه. سایه خودش را نمی بینه چه رسد به ما.
و من خیلی
ناراحت شدم و به اتاقم رفتم. چه افکار بچه گانه ای داشتم.
چهار هفته از اول مهر
گذشته بود که اولین ابرهای پاییزی آسمان را پوشاند. صبح که از خانه بیرون می امدم
مامان گفت:
- بنفشه چترت را بردار ممکنه باران بیاید.
جلو در بودم تنبلی
کردم بر گردم.
- نه مامان دیر شده. هنوز که باران نمی آید . خداحافظ.
و
منتظر نماندم که چیزی بشنوم. طبق معمول کامران همراهیم کرد.من که عاشق آسمان ابری
بودم از این که با او زیر این اسمان راه می روم در عرش سیر می کردم.
کامران
تازگی حرف نمی زد و فقط از این که اجازه می دادم هر روز اسکورتم کند خوشحال و راضی
بود و من از او خوشحال تر.
به نظر می رسید سنش بالای دیپلم باشد. هیچ زمانی
دفتر و کتابی همراهش نمی دیدم پس حدس می زدم هر روز با من برای رفتن سرکار بیرون می
آید.
آ ن روز دو ساعت اخر را درس خسته کننده ی ریاضی داشتیم. حالم از همه ی درس
ها خصوصا این یکی به هم می خورد. اگر به خاطر دیدن کامران نبود شاید آن سال پا در
یک کفش می کردم و ترک تحصیل می کردم گرچه که مطمئن بودم با مخالفت صد در صد خانواده
ام رو به رو می شوم.
باران کم کم شروع به بارین کرد. در عالم خیال خودم را می
دیدم که همراه کامران میان جنگلی بزرگ قدم می زنیم. همه ی فکرم کامران شده بود.
زنگ که خورد با گلناز به طرف خانه می رفتیم. باران کم کم شدت می گرفت و هنگامی
که سوار اتوبوس شدیم شدت بیشتری گرفت. کنار هم نشسته بودیم که گلناز گفت:
-
هنوز اول ساله هیچ حواست به درس نیست. تا چشم به هم بزنی امتحان های نوبت اول شروع
می شود. امسال سال سومیم و خیلی سخت تره . خواهش می کنم حواست را جمع کنی .
با
بی حوصلگی دست تکان دادم.
- اه نمی دونم کی گفته حتما باید درس بخوانیم. بیشتر
از هر چیزی در دنیا از درس خواندن متنفرم. کی میشه این دوساله را تمام کنیم.
چهره گلناز به هم ریخت.
- مگر نمی خواهی دانشگاه بروی.
-
دانشگاه اصلا1 من دیپلمم را بگیرم کار بزرگی کرده ام.
خندیدم.
- بیشتر دوست
دارم ازدواج کنم تا برم دانشگاه.
گلناز پوزخندی تلخ زد.
- حتما هم با همون
پسره ی لات و علاف.
اینبار نتوانستم خودم را کنترل کنم با عصبانیت گفتم:
-
اون دفعه چیزی بهت نگفتم گلناز ولی دوست ندارم راجع به کامران اینطوری حرف بزنی
فهمیدی.
از عصبانیت من متعجب شد و چند لحظه بعد سر تکان داد:
- برات
متاسفم.
به ایستگاه رسیده بودیم بلند شدم و رو به او گفتم:
- نمی خواد.
برای خودت متاسفم باش.
و از اتوبوس پیاده شدم. شدت باران خیلی بیشتر شده بود
خودم را جمع کره و به سرعت به طرف کوچه خودمان حرکت کردم. چند قدم نرسیده به کوچه
با کمال تعجب کامران را دیدم . او چتر به دست ایستاده بود هیچوقت در برگشتن او را
نمی دیدم.
سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم از کنارش گذشتم و وارد کوچه شدم.
پشت سرم امد. به کنارم رسید چتر را جلوم گرفت. خوشبختانه کسی در کوچه نبود. تازه
فهمیدم که برای من زیر اران منتظر بوده . چهره اش با تبسمی شاد از هم گشوده شد.
در یک لحظه با سرعت دست خالی ام را گرفت و دسته چتر را به دستم داد. وقتی چتر
را گرفتم او را دیدم که در میان بهت و ناباوری من زیر باران شدید بدون گفتن هیچ
حرفی به سمت منزلشان دوید.
چند لحظه همانطور ایستادم. انگار خواب میدیدم. در
همان حال آرزو کردم کاش گلناز بود و مهربانی و علاقه اش را میدید. سرما به بدن خیسم
نیش زد و وادار به حرکتم کرد.
مامان در را برایم باز کرد و نگران جلو امد وقتی
مرا با چتر و خیس دید گفت:
- صبح بهت گفتم چتر بردار گوش نکردی عزیزم. چتر از
کیه. چرا خیسی.
- از گلنازه. تا جلو خونه اونها با هم زیر چتر بودیم خیس شدیم.
دروغ گفتم، چیزی که به ان عادت نداشتم. یادم نمی آمد که در خانه از کسی دروغ
شنیده باشم.همه با هم صادق و یکرنگ بودیم. مامان هلم داد به طرف پله ها.
- دیگه
نزدیک بود با چتر بیام سر ایستگاه دنبالت، بدو برو لباست را عوض کن وگرنه سرما می
خوری.
با خودم گفتم. از شما نگران تر کسی را داشته ام.
به اتاقم رفتم . اون
لباس های خیسم را عوض کردم. دلم می خواست کامران را ببینم. جلو پنجره آمدم و او را
دیدم. دیگر نمی د. برایش دست تکان دادم و به رویش لبخند زدم ولی زود کنارآمدم.
سر میز نهار با صدای آقاجون به خودم آمدم.
- بنفشه جان. حالت خوبه بابا.
با دستپاچگی به او نگاه کردم. بله آقاجون چی شده.
- تو بگو چی شده بابا.
چند دفعه صدات زدم جواب ندادی.
وحشت کردم. فکر می کردم همه از راز دلم آگاه
هستند. سعی کردم لبخند بزنم.
- ببخشید حواسم به مدرسه و امتحان فردایم بود.
آقاجون دستی پر محبت به پشتم کشید.
- چه خبر از مدرسه خانم دکتر.
از
این حرفش شرمنده شدم. انها به من اطمینان داشتند.
- خوبه آقاجون می گذرانیم.
- خوب خدارو شکر. همه چیز مرتبه.
- بله ممنون.
مامان به دادم رسید.
خطاب به اقاجون گفت:
- دعا کنید امروز موفق بشویم . بعد از ظهر با خواهرم قرار
داریم برویم خاستگاری. می گفت دختره را توی مهمانی دیده . از نظر او که دختر خیلی
برازنده اومده. باهاشون تماس گرفته و قرار گذاشته.
آقاجون گفت:
- شما که
ماشاالله هفته ای که هفت روزه هشت روزش رو می روید خاستگاری چطور یک دختر مناسب
پیدا نکردید.
والله چی بگم از این پسر شما، هر کجا می رویم می گه باید تحقیق
کنم. روی هر کسی هم ایراد می گیره. خواهرم عقیده داره دیگه روی این یکی نمی تونه
حرف بزنه.
- انشاالله.
بهزاد بعد از ظهر به خاطر باران زودتر از روزهای پیش
برگشته بود و البته کارهای دفتری اش را هم با خود اورده بود مامان با آژانش رفت ولی
آقاجون نرفت تابهنام بود خیالش آسوده بود. من بعد از شستن ظرفها به بهانه درس
خواندن به اتاقم رفتم.بهزاد هم در اتاق خودش مشغول بود.
روی تخت دراز کشیدم و
مثلا کتاب را جلوم گرفتم ولی ذره ای از مطالب کتاب تاریخ را نفهمیدم.گوشم به صدای
آهنگ بود که از اتاق کامران می آمد و فکرم در کنارش.
به این فکر بودم که فردا
در جواب محبت او چه عکس العملی نشان بدهم.
فکر کردن به کامران همراه با صدای
ملایم اهنگ موزیک و آهنگ باران که مرتب به کانال کولر می نواخت مرا در خلسه ای
شیرین فرو برد به طوری که گذشتن غروب و رسیدن شب را نفهمیده بودم.
صدای زنگ
حیاط از خواب پراندم.می دانستم آقاجون که پایین بود در را باز می کند. چند لحظه بعد
صدای شاد مامان را شنیدم. با عجله کتاب را برداشتم و از اتاق بیرون امدم. جلو اتاق
بهزاد ایستادم و چند ضربه به در زدم و با گفتن بفرمایید بهزاد در را باز کردم و سرم
را داخل بردم.
- صدای مامان خیلی خوشحال مهندس. مثل اینکه موفق شده.
بهزاد
خندید:
- ای شیطون.
مامان صدا زد.
بهزاد ، بنفشه بیاید پایین. اینبار
دیگه مطمئنم تیرم به هدف خورده.
با خوشحالی وارد اتاق بهزاد شدم دستش را کشیدم
و او را با خود بردم. آقاجون کتابی را که می خواند روی پایش گذاشته بود و منتظر
صحبت های مامان بود. من و بهزاد سلام کردیم و نشستیم. مامان با ذوق روی سر بهزاد را
بوسید. چشماش از خوشی برق می زد. برق پیروزی.
- الهی فدات بشم مادر. این یکی
دیگه لقمه خودته.
از این حرف مامان ان هم جلوی آقاجون صورت بهزاد گر گرفت.
- مامان.
مامان دست تکان داد.
- اه...تو هم که.
من و آقاجون
خندیدیم. مامان با همان شور و اشتیاق ادامه داد.
- وای نمی دونی چه عروسی گیر
اوردم. ظریف و خوشگل. پوستش مثل برگ گل یاس. چشمش به این درشتی(انگشت اشاره و شصتش
را با هم گرد کرد) من و آقاجون هنوز می خندیدیم مامان همینطور گفت:
- دهنش
کوچولو و لباش عنابی . قدش خیلی بلند نبود ولی خوش اندام بود. موهاش مثل ابریشم
سیاه تا کمرش می رسید. بین این همه دختر این یکی خیلی به دلم نشست.
بهزاد
شرمنده سرش را پایین انداخته بود و لبخند می زد و سر تکان می داد. مامان یک ریز می
گفت خیلی هیجان زده بود.
- مثل بهنوش لیسانس ریاضی گرفته و به تازگی حق التدریس
در دبیرستانی مشغول به کار شده.
انگار تازه مطلبی به یادش امد دستش را بلند
کرد.
- وای یادم رفت اسمش ریحانه است. چقدر برازنده. وقتی می خواستیم بیایم
رفتم طرفش بوسیدمش مثل اسمش بوی خوش می داد. خجالت هم می شکید. لپ هاش قرمز می شد
عین هلو.
آقاجون گفت:
- همه اش از اوصاف خودش گفتی از خانواده اش بگو.
مادر با همان هیجان ادامه داد.
- پدرش رئیس بازنشسته بانکه. از ان مردهای
پر جبروت به نظر می امد. و اینطور که من در یک نظر فهمیدم خیلی روی خانواده اش نفوذ
داشت و یا به قول امروزی ها توی خونه مرد سالاری بود.ولی در کل فهمیده بود وقتی دید
مرد همراهمون نیست چند دقیقه بیشتر نشست خیلی زود معذرت خواهی کرد و از اتاق
پذیرایی بیرون رفت. مادرش هم فرهنگی بازنشسته بود. خیلی آرام و متین به نظر می
رسید. به غیر از ریحانه دختر کوچکتری هم دارند که درس می خواند. همین دوتا بچه روی
هم رفته خیلی مقبول بودند.
در حالیکه مشغول جستجو در کیفش شد گفت:
- ادرس
محل کارت را گرفتند. من هم همینور که می خواستی اسم دانشگاهی که درس خوانده و
دبیرستانی که تدریس می کند را گرفتم.
کاغذ آدرس را به بهزاد داد و پیشانی اش را
بوسید.
- امیدوارم این یکی مورد قبولت باشه. من که خیلی خوشم امد. از همه لحاظ.
آقاجون کتابش را باز کرد و بدون این که به بهزاد نگاه کند گفت:
پس امروز و
فردا آقا بهزاد توی شرکتش مهمان داد. حتما می روند برای تحقیق.
مامان مطمئن
جواب داد.
- بروند. گل عیب دارده پسرم نداره.
همه خندیدیم. آقاجون رو به من
کرد.
- پس بنفشه خانم برای خاطر گل روی آقا داماد یک سینی چای مارا مهمان کن.
همان شب مامان به بهنوش تلفن زد و با همان آب و تابی که برای ما گفته بود برای
او هم تعریف کرد و از او خواست تا اماده باشد تا در صورت چراغ سبز دادن بهزاد فوا
به تهران بیاید.
قبل از خوابیدن فقط مقدار کمی از ذهنم را بهزاد پر کرد بقیه
همه متعلق به کامران مرد آرزوهایم بود که با فاصله ی کوتا هی از هم قرار داشتیم ولی
دلهامان با هم بود. امشب جلو پنجره نرفته بودم علامتش را هم نداده بود با خودم جنگ
گریزی داشتم. چهره ی خیس او به زیر باران و لبخندش به جای کلمات به روی کتاب روبه
روم بود.تا حالا همه ی برخورد های من با پسران محدود به شیطنت های کوتاه بود ولی
اینبار قضیه جدی بود و واقعا نمی دانستم فردا باید چه برخوردی با او داشته باشم.
صبح فردا که چشم گشودم تصمیم را گرفته بودم. لااقل به خاطر لطفش باید تشکری کوتاه
می کردم. سر میز صبحانه مامان به بهزاد گفت:
- مادر جون زودتر هر کاری می خواهی
بکنی بکن.من باید چند روز دیگر تلفن بزنم و جواب بگیرم بهزاد اور ا مطمئن کرد و از
خانه خارج شد. او همیشه قبل از من می رفت، بعد من و اخر سر هم آقاجون
پا که در
کوچه گذاشتم او را دیدم. منتظر بود. دلم لرزید. سعی کردم خود دار باشم در کوچه خلوت
بن بستمان کسی نبود. او به من زل زده بود و من به او نزدیک می شدم. به کنارش که
رسیدم دوبازه اطراف را با نگرانی پاییدم و سپس چتر را به طرفش گرفتم.
- بابت
لطفتون متشکرم.<
قبل از این که راه بیوفتم او با همان لحن شیرینش پرسید:
- من هنوز اسم همسایه خوشگلم را نمی دانم.
چند لحظه مکث کردم مثلا خودم را
برای حالا آماده کرده بودم ولی لبهایم به هم قفل شده بود
صورتم را برگرداندم و
به زحمت از لای لبهایم بیرون کشیدم.
- بنفشه.
بعد از گفتن اسمم دیگر منتظر نماندم. به سرعت قدم هایم افزودم و از او فاصله
گرفتم او با احتیاط همراهم آمد.
- چه اسم قشنگی درست مثل خودت.
از تعریفش
لذت می بردم . کمی ترسیده بودم ولی از ته دل خوشحال بودم که مورد توجه قرار گرفته
ام. او همانطور که پشت سرم می آمد زمزمه های عاشقانه اش گوش و دلم را نوازش می داد.
- از اینکه سعادت دوستی گل قشنگی مثل تو را به دست آورده ام خیلی خوشحالم.
نفهمیدم چطور به جلو کوچه گلناز رسیده ام . اورا ندیدم. حدس زدم قهر کرده باشد.
البته خیلی خوشحال شدم. دلم نمی خواست ما را با هم ببیند. کامران وقتی گلناز را
ندید جلو آمد و در ایستگاه کنارم ایستاد. به خاطر شلوغی ایستگاه لب فرو بست و چیزی
نگفت. وقتی اتوبوس آمد با هم سوار شدیم داخل اتوبوس سعی می کردم نگاهش نکنم ولی
سنگینی نگاه او را به روی خودم حس می کردم. جلو مدرسه با من از اتوبوس پیاده شد. من
به طرف مدرسه رفتم و او در ایستگاه ماند.
توی کلاس گلناز را دیدم. هیچکدام به
هم سلام نکردیم. آن روز ساعت انشاء را راحت بودم و در عالم خود سیر می کردم ولی
ساعت های دیگر مجبور شدم کمی حواسم را جمع کنم در غیر این صورت با نارضایتی شدید
دبیر ها روبه رو می شدم.
زنگ تفریح بچه ها که پی به قهر من و گلناز برده بودند
دوره مان کردند و سر به سرمان می گذاشتند.
من اصلا حوصله نداشتم. نرگس گفت:
- بنفشه امسال خیلی سر به راه و آروم شدی. راستش را بگو عاشق شدی.
قیافه ای
حق به جانب و به ظاهر ناراحت به خودم گرفتم.
- وای این چه حرفیه نرگس.
تکتم
بلند خندید.
- آره نگو نرگس جون این وصله ها به بنفشه نمی چسبه.
از این حرف
او همه خندیدند. متوجه پوزخند تلخ گلناز شدم. برای فرار از دست آن ها ساندویچی را
که مامان در کیفم گذاشته بود برداشتم و به حیاط رفتم.
ظهر که برگشتم جلو پنجره
نرفتم. فکرم شلوغ بود. هنوز هم می ترسیدم با او دوست شوم ولی شب طاقت نیاوردم و
جواب علامتش را دادم. هوا سرد بود. پنجره را باز نکردم ولی برایش دست تکان دادم و
با خیال او خوابیدم.
روز بعد همراهم امد و نرسیده به سر کوچه از کنارم به سرعت
گذشت و نامه ای را کنار دستم و روی کیفم گذاشت تمام بدنم می لرزید. از فکر این که
مبادا کسی مارا در ان حال دیده باشد به شدت وحشتزده بودم و گویا او هم پی به حالم
برده بود چونکه جلوتر از من رفت و در ایستگاه منتظر ماند.
باز هم تا مدرسه
همراهم آمد. آن روز بدتر از روزهای قبل در حال خودم نبودم. چند مرتبه دبیرهایم تذکر
دادند. زنگ تفریح بچه ها باز هم سر به سرم گذاشتند و مطمئن بودند دختر شیطان و
خوشگل کلاس را فقط عشق می تواند این طور رام کرده باشد.
لحظه ها برایم به کندی
می گذشت و تمام نشدنی بود. دوست داشتم زودتر به خانه برسم و بتوانم زودتر نامه را
بخوانم .زنگ آخر برایم خسته کننده تر بود و هر چند دقیقه یک بار به ساعت نگاه می
کردم. عاقبت آ زاد شدم و پر درآوردم. به محض ورود به خانه سلامی با عجله به مامان
کردم و فورا به اتاقم رفتم. نامه را از کیفم در اوردم و روی تخت افتادم. دست هایم
می لرزید با هیجانی آمیخته با اشتیاق نامه را گشودم. خطش بد نبود.
سلام
بنفشه بهاری
گل خوشبوی دلم. دریچه دلم به روی چهره زیبا و بوی خوشت باز شده و
تازه پی به معنی کلمه عشق برده ام . عشق یعنی گم شدن در یاد تو نقش تو.
اوایل
فکر می کردم دیدنت برایم عادت شده ولی حالا می فهمم این یک نیاز نه عادت.
خدا
به من لطف کرده که این جا و رو به روی تو کشانده. پس تو هم لطف کن و از عشقت محرومم
نکن .
عاشق بی قرارت. کامران
چشمهایم را بستم و نامه را روی قلبم
گذاشتم، در عرش اعلی سیر می کردم.
این یعنی من عاشق شده بودم! یعنی او عاشقم
بود! عاشقی یعنی همین؟ حتما همین بود. او حرف های دلش را در نامه اش باز کرده بود و
مطمئن بودم این حرف ها درست حرف های دل خودم بود ولی افسوس من در آن سن و سال هیچ
وقت نمی توانستم بفهمم که این ها یعنی نزدیک شدن از حاشیه به یک گرداب وحشتناک ،
گردابی که کم کم وجودم را می بلعید.
صدای آهنگ را از اتاقش شنیدم. با اشتیاق
برخواستم و دستگاه را روشن کردم و به راحتی صدایش ا زیاد کردم. این موقع روز هزاد
که اتاقش کنار اتاقم بود خانه نبود پس راحت بودم. به سمت پنجره رفتمخ او منتظرم بود
. برایم دست تکان داد من هم بدون تامل برایش دست تکان دادم و جواب لبخند را با
تبسمی گرم دادم.
غروب بهزاد با یک جعبه شرینی و چهره ای خندان به خانه برگشت.
مامان بدون پرسیدن چیزی فریادی از شوق کشید و او را در آغوش گرفت.
من هم با
خوشحالی به طرفش رفتم و جعبه شرینی را از دستش گرفتم. آن را باز کردم و اول از همه
جلو آقاجون گرفتم. آقاجون دوتا شیرینی برداشت و گفت:
- این شیرنی خوردن داره
خصوصا که از دست گل بنفشه خانمم باشه.
مامان دست بهزاد را گرفت و نشاند.
-
خوب گبو. چه خبر پسرم.
بهزاد جلو آقاجون خجالت می کشید این را می شد از سرخی
چهره اش فهمید. به آقاجون نگاه نمی کرد. رو به مامان جواب داد:
- از نظر من که
موردی نداره اما ببینید که نظر آقاجون چیه؟
اقاجون با دستمال دهانش را پاک کرد.
- من هم پرس و جو کردم. آقای طاهری همسایه ی بغلی مغازه مان با پدر دختر آقای
رحیمی زیاد برخورد داشته می گفت خیلی مرد محترمیه و زیاد تاییدش می کرد. بهنام هم
از بانکی که محل کار آقای رحیمی بوده پرسیده همه ازش راضی بودند. پس مبارکه
انشاالله.
همه با هم دست زدیم. بهزاد گفت:
- امروز نزدیک ظهر یک آقای خوش
رو و مرتب به شرکت آمد. با این که من مسئول قسمتی که او کار داشت نبودم از من کمک
می خواست و سوال های عجیب مختلف می پرسید. فهمیدم برای تحقیق آمده من هم راهنمایی
های لازم را کردم . وقتی از شرکت بیرون آمدم سرایدار شرکت گفت آقای با همان مشخصا ت
سوالاتی راجع به من ازش پرسیده.
مامان دستهایش را به آسمان بلند کرد.
-
الهی شکرت.
و سپس رو به اقاجون کرد.
- فردا زنگ می زنم جواب بگیرم. خدا کند
جواب انها هم مثبت باشد.
صبح فردا تا از خانه بیرون امدم کمی دیر شده بود.
کامران را جلوی منزلشان و مشغول بستن بند کفشهایش دیدم.
با عجله به راه افتادم.
به کنارش که رسیدم سلام کرد. جواب سلامش را دادم و به سرعتم افزودم. او هم به
دنیالم و با همان فاصله به راه افتاد. به ایستگاه که رسیدیم اولین اتوبوس رفته بود
.مجبور شدم منتظر بمانم.
چند دقیقه بعد اتوبوس بعدی رسید.
به خاطر اینکه
اغلب کسانی که برای سر کار رفتن یا به مدرسه رفتن با اتوبوس اول می رفتن این اتوبوس
خلوت بود. روی اولین صندلی قسمت خانم ها که بعد از آن قسمت اقایان بود نشستم.
هنوز تازه نشسته بودم و کیفم را روی پایم گذاشته بودم که کامران کنارم نشست .
به قدری این کارش غیر منتظره بود که جا خوردم. به رویم لبخند زد و پرسید:
-
ناراحتت کردم.
با چند لحظه تا خیر به حالت نه سر تکان دادم.
- نامه ام را
خواندی.
باز هم سر تکان دادم.
- سال چندم درس می خوانی.
- سوم.
-
خوبه. می خواهی ادامه بدهی.
با بی تفاوتی شانه بالا انداختم. لبخند زدم. فهمید
که به درس بی علاقه ام.
به نظر من هم که درس خواندن یک نوع وقت تلف کردنه.
اولین کسی بود که هم عقیده ام بود. خوشحال شدم. ناگهان گفت:
- بنفشه تا
حالا کسی بهت گفته خیلی خوشگلی.مخصوصا چشمات که اسیرم کرده.
داغ شدم و سرم را
پایین انداختم. کاملا کاملا وارد بود که از چه راهی وارد شود که کار ساز باشد.
نزدیک ایستگاه مدرسه رسیدیم تا خواستم بلند شوم آهسته گفت:
- خیلی دوستت دارم.
از کنارم برخواست و با من از اتوبوس پیاده شد.
در گفتن و شنیدن جمله دوستت دارم چه هست؟کسی که می گوید عاشق تر می شود و کسی که می شنود بی تفاوت تر